( سردار شهید حسن آقاسی زاده ) الگوی علمی اخلاقی

فرماندهان شهید > استان خراسان رضوی > آقاسی زاده شعرباف,حسن

معاون فنی مهندسی قرارگاه مهندسی رزمی خاتم الانبیاء (ص)( ستادکل نیروهای مسلح)

سال ۱۳۳۸ ه ش در مشهد مقدس ، نزدیک حرم امام رضا به دنیا آمد . او در خانواده ای مذهبی و عاشق به اهل بیت عصمت و طهارت پرورش یافت و از همان کودکی و نوجوانی اهمیت زیادی برای انجام واجبات دینی و مذهبی قائل بود . در دوران تحصیل نیز دانش آموز کوشا و اهل مطالعه بود ، در سال ۱۳۵۷ موفق به اخذ دیپلم شد .

شهید آقاسی زاده علاقه شدیدی به مطالعه داشت ، بیشتر وقت خود را به مطالعه کتب مذهبی ؛ علمی اختصاص می داد ؛ کتابهای شهید مطهری را مطالعه می کرد ، رساله امام خمینی را در دوران دبیرستان حفظ کرده بود . ا ز هر محفل و مجلسی در جهت نشر سیره ائمه اطهار علیه السلام استفاده می کرد .

 

چندین نوبت در دوران دبیرستان به خاطر توزیع و تکثیر نوارها و اعلامیه های امام خمینی و شعار های انقلابی ، مورد ضرب و شتم و باز داشت قرار گرفت .

 

با اوجگیری مبارزات در کشور و اتمام تحصیلات متوسطه بر سر دو راهی قرار گرفت . ادامه مبارزه و یا تحصیل در خارج از کشور ؟ که با استعلام از دفتر نمایندگی امام در قم و تاکید آنها و کمک پدر و بعضی از مسئولین آموزش و پرورش عازم کاناد ا شد . هنوز مدتی از شروع دوره ی کارشناسی خود در دانشگاه تورتنوی کانادا نگذشته بود که هجرت امام به پاریس شروع شد . او به اتفاق تنی چند از دانشجویان در انجمن اسلامی کانادا فعالیت داشتند ، آرام نگرفت و برای پیوستن به نهضت امام خمینی عازم فرانسه شد . روز ها متر جم خبرنگاران خارجی بود و شبها در نوفل اوشاتو نگهبانی می داد . به محض اطلاع از آمدنم آمدن آنها و تاکید امام بر اتمام تحصیل ، دومرتبه عازم کانادا شد . در طول تحصیل به لحاظ برتری علمی و اعتقادش به انقلاب اسلامی و تلاش های بی دریغ او در انجمن اسلامی کانادا ، از مکر و حیله منافقین گروه های چپی در امام نبود و آنها مشکلاتی را در مسیر تحصیل و فعالیتهای سیاسی و مذهبی اش بوجود آوردند اما او با استقلال فکری و اتکا به نفس ، تلاش همه جانبه ای را با کمک دانشجویان مسلمان در جهت افشای چهره ی گروهک های از خدا بی خبر شروع کرد . کارشناسی خود را در رشته مهندسی سازه ها و سپس کارشناسی ارشد را در رشته پل سازی با ارائه تز مهندسی در دانشگاه تورنتوی کانادا با معدل بالایی گذراند رتبع اول دانشگاه را کسب نمود .

 

با تسخیر لانه جاسوسی فعالیت زیادی در اعتصاب غذای دنشجویان مسلمان در کانادا داشت و مصاحبه های زیادی با رسانه های خارجی از جمله روزنامه لوموند در اثبات حقانیت جمهوری اسلامی و جاسوسی آمریکاییان در ایران نمود .

 

فعالیت چشمگیری در انجمن اسلامی دانشجویان مسلمان کانادا داشت و یکی از موثر ترین نیروهای فرهنگی در بر گزاری مجالس مذهبی و علمی در دفاع از حریم اسلام و مکتب تشیع برای ارشاد و هدایت دانشجویان مسلمان و غیر مسلمان بود .

 

باز گشت به ایران :

 

در سال ۱۳۶۱ با کوله باری از فنون و اعتقادی راسخ در بکارگیری آن در کشور و بویژه در جهت اهداف دفاع مقدس به ایران باز گشت . او که قصد شرکت فعال در جبهه ها را داشت بعد از چند ماه خدمت در جهاد سازندگی بلافاصله وارد سپاه شد . و عشق به جهاد و شهادت او را به جبهه های حق علیه باطل کشاند و در مهندسی رزمی مشغول انجام وظیفه شد . با لیاقت و شایستگی ذاتی که در ماموریتهای مختلف از خود نشان داد به عنوان معاونت فنی مهندسی قرار گاه خاتم الانبیاء منصوب شد .

 

قرار گاه خاتم الانبیاء :

 

با گسترش جبهه ها و نیاز به استفاده از تکنولوژی های مختلف نظامی و طبق مصوبه ی وزارت سپاه مامور تاسیس قرار گاه های « صراط المستقیم » و «خاتم الانیبا» شد تا از توان وزارتخانه ها در امر جنگ به نحو مطلوبتری استفاده کند . مسئولیت معاونت فنی و مهندسی قرار گاه خاتم الانبیاء از طرف سردار شهید محسن صفوی به شهید آغاسی زاده واگذار شد .

 

این قرار گاه تمام پروژه های وزارتخانه را زیر پوشش خود قرار داد و علاوه بر پشتیبانی آنها نسبت به حسن اجرای پروژه ها نیز نظارت فنی می کرد ؛ نظیر بیمارستانهای فاطمه الزهرا (ع) امام رضا (ع) و سایر بیمارستانها ، سایت های موشکی ، ایجاد پادگان های نظامی و طرحهای کلان مهندسی که در سر نوشت جنگ تاثیر بسزایی داشتند با توجه به دو هویتی بودن قرار گاه ، شهید آقاسی زاده علاوه بر هماهنگی و همکاری با وزارتخانه ها ی شرکت کننده و مهندسی یگانها و تیپ های مهندسی ، در جهت احداث سد های خاکی و کانال های انحرافی آب ، ایجاد خاکریز های پدافندی ، جاده های پشتیبانی ، نصب پل های ثابت و شناور و ترمیم آن همکاری می کرد . طبق اظهار یکی از فرماندهان مهندسی ایشان حدود دو هزار و چهار صد پروژه را با همکاری و تلاشهای شبانه روزی مجموعه مهندسی و برادرانی که شرکت فعال داشتند اجرا نمود .
علاقه ی ویژه ای به روحانیت متعهد ، خصوصا حضرت امام داشت ، کوشش زیادی در عمل برنامه های خود سازی امام و جهاد اکبر داشت . حضور در مدرسه انسان سازی امام و جهاد داشت . حضور در مدرسه انسان سازی (دفاع مقدس) برایش از اولویت خاصی بر خوردار بود . همت زیادی در جهت برگزاری مجالس و محافل انس و توسل به ائمه اطهار داشت . شهید آقاسی زاده انسانی خستگی ناپذیر بود . با اطمینان می توان گفت که روزی هجده تا بیست ساعت کار می کرد . بسیاری از اوقات که همراه راننده بود خواب او در طول مسیر و جاده ها روی صندلی ماشین بود ، گر چه عمدتا خودش راننده ی خود رو را به عهده می گرفت .

 

از خصوصیات دیگر صبر و خویشتنداری در جنگ بود و با وجود فشارهای کار مهندسی جنگ و مسئولیت سنگینی که بر دوش ایشان بود ، عصبانی نمی شد و به کسی تندی نمی کرد و چهره ای بشاش و صمیمی و اخلاق خوش داشت . کار خودش را کوچک می دانست، به خانواده و اقوام می گفت من یک بسیجی ام اگر خدا قبول کند . به بسیجی ها به شدت عشق می ورزید . خیلی به آنها محبت می کرد . طوری که بعد از شهادتش یکی از بسیجی ها می گفت : این فرشته مهربانی که بسیجی ها را بغل می گرفت و می بوسید و از آنها حلالیت می طلبید کجاست ؟

 

شهید آقاسی زاده فردی خاکی ، مردمی ، خوش برخورد ؛ متواضع ، صریح الهجه ، انتقاد پذیر و در کار و مسئولیت ، جدی ، قاطع ، صبور ، مقاوم و برای بیت المال اهمیت و حساسیت زیادی قائل بود .
مادر شهید می گوید : مدتها بود از من در خواست شهادت داشت . سال قبل از شهادت هم به مکه مشرف شد که آنجا به حاج آقای حسینی (مجری برنامه اخلاق در خانواده ) گفته بود نمی دانم چرا شهادت نصیبم نمی شود و من در کنار خانه خدا دعا می کنم و از خدا می خواهم تا شهادت نصیبم شود . دفعه آخری که می خواست برود نگذاشت آیینه و قرآن بگیرم و روبوسی هم نکردیم گفت : بر می گردم .

 

با اینکه شهیدآقاسی زاده در آخرین مجروحیت از ناحیه کمر آسیب دیده بود و تمام کارهای اعزامش برای معالجه به اتریش صورت گرفته بود ولی بعد از تماس تلفنی با فرماندهان آرام نگرفته و برای بررسی یکی از مناطق عملیاتی در ماووت عازم منطقه شد . با چند دستگاه ماشین به طرف منطقه حرکت کردند . قبل از شهادت ، دستور توقف خودرو ها را داد و خودش به اتفاق دو تن از همرزمانش که از مهندسین قرار گاه بودند رانندگی را بعهده گرفت . در این حرکت شبانه که به خاطر استتار از دید عراقیها چراغ خاموش می رفت ؛ جاده زیر آتش توپخانه دشمن قرار داشت و با اصابت گلوله توپ به دامنه ارتفاعات مشرف به جاده ، سنگهای بزرگ در جاده نظامی زیرش کرد و خود روی ایشان با این صحنه منحرف و به پایین پرتگاه سرازیر شد و بدین سان شهدای دیگری در محضر حق ماوا گرفتند و به فوز ابدی و خواسته دیرینه شان دست یافتند و شهید آقاسی زاده یکی از آنان بود .

 

شرکت در عملیات های : رمضان ، محرم ، خیبر ، بدر ، والفجر (۱) ، کربلای (۱) تا (۱۰) ، فتح ها و نصر ها .

 

تا ریخ شهادت : ۲۸/ ۷/ ۱۳۶۶ روز شهادت امام حسن مجتبی (ع) به شهادت رسید و پیکرش همزمان با شهادت امام هشتم (ع) وارد مشهد شد و در سوم امام (ع) در کنار مرقد امام ماوا گرفت . مجلس هفتم شهید مصادف با شهادت امام حسن عسگری (ع) بود .

 

مدت عمر : ۲۸ سال .

 

نوبتهای مجروحیت : پنج بار مجروح شد و آخرین بار که از کمر صدمه دیده بود و برای معالجه عازم اتریش بود علی رغم دستور پزشک ، منصرف و عازم منطقه شد .

 

محل شهادت : محور ماووت در عملیات نصر (۸)

 

محل دفن : حرم مطهر امام هشتم (ع) – صحن آزادی .

 

وضعیت تاهل : سه فرزند به نام های (حجت، زینب، و زهرا ) به یادگار باقی گذاشت .

 

منبع:شهاب،نوشته ی سید محمد میر رفیعی،نشرستاره ها،مشهد-۱۳۸۴

وصیت نامه

باسمه تعالی

 

گردش به دور خانه خدا نشان دهنده این است که به غیر خدا دور دیگری نگردید .

 

همانا آزمایش می کنیم شما را به چیزهایی از قبیل ترس و گرسنگی و ضرر به مال و جان و ثمر ها و بشارت بده صابران (تحمیل گننده گان را ) بقره ۵۹ .

 

شکر و سپاس بی حد و حمد و ثنای بیکران خداوند متعال و آفریننده دو جهان را که به تقدیر خویش ما را در زمره بندگان خود قرار داد و نعمت حیات را در این جهان نصیب ما نمود که حکومتش تا فنای جهان و زمان بر آن مستدام است انوار و الطاف و خورشید هدایتش راهنمای نفوس در زمین است تا شاید سر رشته آفرینش و هدف از وجود خویش را در جهان بشناسند و ضمن تشکر و ثنای او تن به آزمایشات و امتحانات مقدر شده او دهند و با استقامت و ایستادگی در راه خدا در لحظه موعود به دیدار خداوند قادر و یکتا نائل آیند . در حالی که لطف و رحمتش شامل حال باشد و حکم و فرمایش در معاد نجات دهنده جان .

 

و هزاران شکر دیگر به سپاس نزول قرآن کتاب هدایت – کتاب راهنما – پیغمبر زنده ابدی نشان دهنده راه خدا – آموزنده نحوه تسلیم و فرمانبرداری از خدا – نجات دهنده بشر از انحراف و گمراهی و ظلمت و هدایت کننده انسانها به سوی نور و حق و هدایت که خود ضامن حفظ کلام و بقای آن تا قیامت است .

 

و شکر و سپاس که با اراده خود ما را در حد درک و توان با آن آشنا و با حفاظت از آفتهای انحرافی ما را به علیه کتابش قرار نداد تا شاید روزی با درک و شعور بیشتر موفق به تفکر و تعمیق در آیات آن باشیم و با اراده خداوند قادر به انجام دادن دستورات و تکالیف او قادر گردیم .و حد اقل شکر نعمات او را به جای آوریم .

 

و هزاران شکر و سپاس خدای متعال را که با بر انگیختن پیامبرانی در زمین که آخرین آنها حضرت ختمی مرتبت و سید المرسلین «محمد » صلی ا.. علیه و آله است که درود ابدی و رحمت ابدی حق نثار او باد . و با رسالت این پیامبران که زبان های گویا و تفهیم کنندگان الفاظ و معانی قرآن کریم هم ازلفظ و معنی و تفسیر و هم در عمل و اخلاق و روش زندگی خود به ارائه خداوند در راه هدایت و نجات انسانها در جهان و نشان دهنده صفات و نشانه های الهی به بشر بودند . شاید با خواست کردگار به صراط مستقیم هدایت و شامل رحمت و لطف و بخشش و محبت و عزت او در دو جهان گردند .و بی نهایت شکر و سپاس حق که پس از رسالت پیامبران خود نور هدایت را در زمین بر قرار و مستدام به وجود مبارک ائمه معصومین و خاندان «محمد » صل ا… علیه و آله اجمعین گرداند و آنها را مامور به استقامت .و ایستادگی و رواج اسلام و هدایت گردنده گان به خود نمود اما با وجود همه ظلمتها و ستمها و آزار و اذیت شاهان و طاغوت ها مبارزه خود را جهت هدایت و رهنمود امت مسلمان و مردم گرویده و به او پایدار و محکم بدارند و بدین سان راه نجات و هدایت و صراط مستقیم را به انسانها بنمایند که جز با مبارزه و استقامت حاصل نخواهد شد و این تمسک به خدا و قرا« و پیامبران و امامان میسر است که آنان استادان و معلمین واقعی و مصداق آیات قرآن اند که با به کار گرفتن آنها در زمان حیات خود راه را به انسانها آموخته اند و در این راه ستمها و ظلمها و رنجها و زندانها و شکنجه ها کشیده اند که جملگی با شهادت در راه خدا به دیدار حق شتافنتند و تو را در یافتند .

 

و شکر خدای منان را که حیات اسلام را با اراده خود در این زمان به دست روحانیان و مبارزان و جهاد گران بسیاری که سالها با رنج و اسارت و شکنجه و شهادت درس را که از امامان خود گرفته بودند . در آزمون زندگی پس دادند و طی مبارزه طولانی و وحدت مردم ، به خواست او حیات اسلام دوباره زنده شد و نور هدایت و حق هدایت تمام ظلمتها و ستمها و زور گویی ها را محو نمود ، باشد که ریشه کن کند ان شا اله …

 

و شکر و تقدیر بی نظیر خداوند متعال را که رهبری معظم و مدبر و قاطع وکوبنده و سازش ناپذیر و صابر و عالم و مومن و مخلص در راس چنین حرکتی گذاشت که مصداق نام روح اله را در نفوس زمان این مرز و بوم دمید و آنها را به فطرت خود باز گرداند و تحت رهبری او انقلاب اسلامی را شکوفا و با خون جوانان مخلص و مومن راه و روش قرآن را بر این مرز و بوم حاکم کرد و مستدام داشت .

 

و شکر مخصوص و بی حد نثار خداوند رحمان که حیات این حقیر و دوران طفولیت و کودکی ما را تا پایان دوران نوجوانی و تحت حکومت طاغوت زمان و شاه ستمکار و ملعون بود و با اراده خود و با دقت و مواظبت پدر مهربانم از گمراهی و فساد های وقت مصون داشت و البته تحت لطف و خواست او حیات و زندگی ما همزمان با نابودی ظلم و شتم و استقرار حکومت «الله» در این سرزمین گردید .

 

و شکر نعمت که اگر چه در دوران انقلاب با ایثار ها و زحمات پدرم مشغول تحصیل فن و علوم بودم . موفق به شرکت در تظاهرات و راهپیمایی ها و مبارزات مردمی علیه طاغوت در جهت نابودی کفر و استقرار حکومت حق نشدم لیکن به خواست خداوند متعال پس از تحمیل جنگ به امت اسلامی موفق به صرف ثمره این مطالعات و علوم و فنون در جنگ تحمیلی به اسلام و مسلمین شدم و البته چه ناچیز است . این شکرانت نعمت ناقص قلیل در مقابل نعمت حفاظت و نگهداری بنده حقیر در سر زمین غرب و طاغوت و فسادها که از شکر این نعمت عاجزم که مرا در کنار آتش فساد و ظلم و در کنار مرکز گناه و جنایت از گزند آنها مصون داشت و به کشوری که وظیفه خدمت و مسئولیت داشتم ، صحیح و سلامت باز گرداند و البته این یک هجرت بود و آزمایش سخت .

 

در دوران طاغوت و فساد از یک مملکت فاسد و گمراه عازم دیاری که مرکز کفر و فساد و گناه است شدن و پس از طی سالها درس و رنج و محنت به کشوری که به اراده خداوند متحول شده و اسلام و حکومت حق حاکم شده ایت بر گشتن ، قابل توصیف نیست که این نعمت برا ی من بزرگترین ثمره عمر و زندگی یم بوده است و دلیلش این است که خداوند متعال به اراده خویش چنین مقرر فرموده است و البته این امر در توان بنده گنهکار و ضعیف الایمان و عقب مانده مثل من نیست . و چه زیبا مقدر فرمود که این علم و فن و تجربیات در خدمت او و در میدان جنگ و در میدانهای تعیین سر نوشت اسلام بکار آید و افسوس و سخت که یقین به اخلاص عمل در این مدت ندارم و با انبوه گناهانی که از شرق به یادگار دارم هر گز عقلم کشش ندارد که دریابم چگونه مرا این همه نعمت و هدایت و خدمت نصیب شده است و منتظرم ولو در لحظه ای قبل از مرگ خداوند این حقیقت را بنمایاند و البته از لغزشها . و گناهان و خطا ها و جسارتها و قصور ها . و کوتاهی ها و از آنچه اعمالم را ضایع کرد و از شرمساری و حیا و شرمندگی که از دوران زندگی در غرب دارم به او پناه می برم . آقا مرا در قیامت شفاهت بی بی فاطمه زهرا (س) نصیب گردد ؟

 

آن چیزی در دست می ماند ؟ آن عمل خالصی هست که ما را لایق شفاعت پیامبر اسلام یا امامان گرداند ؟ و البته ایا همه این لحظات عمر و همه این پستیها و بلندیها و همه گناهان و اندک ثوابی که هست اگر مخلصانه بوده باشد ، آیا ما را از آتش جهنم و از غضب و قهر الهی نجات خواهد داد ؟ و به غیر از این سری که در مورد تحصیل در غرب و باز گشت به جمهوری اسالامی و خدمت به اسلام و مسلمین بود ، که بزرگترین ثمره نتیجه عمرم محسوب می شود ، سر دیگری هست که اکنون قلم به دست این کلمات را می نویسم توفیق حق نصیبم شود و انشا اله جوابم را بیابم و شرح آن سر از این قرار است .

 

در جبهه های نور علیه ظلمت که معراج انسا ن های مخلص و مومن و ایثار گراست و کلاس درس و مدرسه ای جهت عشق به خدا و اسلام به شمار می رود و کشتی نجات دهنده از ظلمت و گمراهی است ؛ توفیق حضور در این میدانها و جبهه ها نصیبم شد و از نزدیک شاهد رشادتها و جانبازیها و ایثار گری ها و از جان گذشتگی ها . جوانا ن مخلص و کم نظیر بودم و در جوار آنها الفبای عشق به خدا و راه او را آموختم ، و از معاشرت و همنشینی با رزمندگان بسیجی و پاسدار و فرماندهان آنها سیراب گشتم . آری آنها بدون یا حسین گفتن تکبیر نمی گویند و بدون جهاد حسینی کردن یا حسین نمی گویند و جهد حسینی را بدون عشق به شهادت و الله نمی کنند و جهاد نمی کنند مگر اینکه همه اینها را در مدرسه بسیج در یافته اند .و به همه معنی و حکمتهای این الفاظ و گفتارها رسیده اند . در حالی که طلبه های علم شاید در سالهای متمادی تحصیل به آن نرسند .

 

همه ما می دنیم که حج یک سفر الهی – عبادی و سیاسی است که بزرگترین و با ارزش ترین اعمال است . حج اگر مورد قبول خدا واقع شد موجب آمرزش و بخشنده همه گناهان است . به طوری که امام صادق (ع) می فرمایند : کسی که از حج بر گردد و شک کند در اینکه گناهان او آمرزیده شده بزرگترین گناه را انجام داده است .

 

لذا حج می روم تا انشا الله با دعای خیر همگلان و مخصوصا پدر و مادر م اگر حج ما مقبول واقع شود گناهان ما آمرزیده گذدد . نافرمانیها ، سر پیچی ها ، جسارتها ، گناهانی که از غرب و شرق همراه دارم همه را انشا الله خواهد بخشید و نجات دهنده است که حاصل نامعلوم یک عمر زندگی ناقص و کم ثمر همه بدیها و گناه ها و ظلمها و غیره محو می شود ، از فکر انسان ، از وجود انسان ؛ از زندگی انسان و انسان سبکبال می شود .

 

می روم خانه خدا تا بگویم گناهان و نافرمانیها و جسارتم در گذشته سبب عدم توفیق به شناخت خدای منان شده و در طول ماهها حضور در مناطق جنگی مانع پیوستن به الله .

 

می روم تا بگویم خداونداد ! ماهها جانم را در مناطق مختلف در محور های مختلف و در حالات مختلف در خانه تو آوردم . توفیق پیوستن و مهمان تو در عالم ملکوت شدن را نصیبم نکردی ، من بنده ای کنجکاوم و می خواهم بدانم آبیا این گناهان و خطاهای من مانع این وصل بودند با تقدیر تو در ایبن بوده است ؟ و حال که توفیق شهادت را نصیبم ننمودی شکر گذار تو هستم که توفیق دادی مهمان تو باشم در خانه تو . از نزدیک آثار وجودت را ، توحید را ؛ عرفان و معرفت را ، جایگاه ابراهیم (ع) و اسماعیل (ع) را ببینم و لمس کنم . توفیق می دهی که رد پای امامان و پیامبران را بگیرم و در روی همان زمین و محلی که آنها به دور تو گردیده اند من هم با سایر حجاج دیگر پا بگذارم و به گرد خانه تو بگردم که ان شا اله در زندگی به گرد غیر از تو نگردیم .

 

آری حج می روم تا پس از طلب آمرزش و ادای دستورات الهی و بجا آوردن احکام او در این مراسم عظیم و عبادی – سیاسی و پس از طی سرزمینهای مختلف و پس از کسب معرفت و عرفان و تهذیب نفس و روح قدمی به سوی آدم شدن بردارم . آری یکی از رموز رسیدن به خدا و توفیق وصل او یافتن و به زیارت او رفتن ، آدم شدن است که بارها رهبر کبیر و عالی قدر در مورد آن سفارش نمودند .

 

آدم شدن کلید درک خداوند و توفیق یافتن شهادت در رته اوست . امید که لطف و رحمت و توجه او به در یافت این حقایق برآییم و توفیق عبادت و بندگی خداوند نصیب گردد و حال و جان هر دو دگر گون گردند .

 

ان شا الله که تقدیر او هر زمان و هر کجا که باشد نازل خواهد شد .

 

و اما از آنچه در دنیا می ماند و بوده قبل از ما غیر از مکانها و زمانهایی که خاطره انگیزند افراد می ماند که از میان آنها طبیعتا بعضی با دیگران ارتباطی نزدیک دارند و البته خاص آنها که تن ما و هستی ما و رمززندگی ما و رشد ما و حرکت ما در این جهان پس از خداوند و قرآن و انبیا (ص) و امامان و نائبین آنها مرهون زحمات و وجود آنهاست ، پدر و مادرند !و بعد برادران و خواهران و البته شریک زندگی انسان ، یعنی همسر است و فرزندان ثمره زندگی اند . اما در مورد من از آنجا که تعیین کننده و ارتباط و وصل ما غیره بوده و روابط بسیاری در هر مورد وجود دارد نیاز به قلم در آوردن و بیان هر کدام جداگانه است که وضعی شنیدنی دارند .

 

هر فردی در دوران زندگی بخصوص در دوران جوانی و نوجوانی ، برای خود دوست و رفیق و همکار و همسایه و هم سخنی دارد ، معلمی و استادی دارد . معتمد و رازداری دارد . پشتیبان و حمایت کننده ای دارد همه اینها در زندگی ام پدرم بوده و هست . در همه سختیها ، تنهاییها ، رنجها ؛ و مسقلهای زندگی مرا راهنمایی و یاری نموده و همه جا وسایل رشد و ترقی و کسب علم و فن و دین را فراهم نمود . و در دوران حاکمیت طاغوت ، فساد و گناه مرا از لغزشها و انحراف ها مواظبت و حراست نمود و مرا به خدمت در لباس پاسداری و حراست از اسلام و مسلمین وادار نمود و با کنترل درادور خود با بکار گیری عوامل تربیتی و شناخت روحی من و تجربه خویش ، حتی سالهایی که از او دور بودم مرا راهنمایی و ارشاد کرد و در دوران سخت زندگی خود با مشقت کسب و معاش ما حصل خود را در راه گسب علم و موفقیت در زندگی تقدیم من نمود .و در همه مراحل زندگی ایشان بعد از خداوند متعال پشتیبان و یاور و راهنما و معلم من بودند . و یقین دارم که ثواب همه آنچه در خدمت به اسلام و مسلمین نصیب من شده متوجه او هست . در حالی به حج می روم که قاطعانه و مصرانه دعا گوی اویم و برای سبکبالی در آخرت و عاقبت به خیری ا دعا می کنم . آن مقدار که توان سخن باشد و توفیق استجابت دعا که تمعید در این راه زیاد است .

 

و اما مادرم ، زنی که سالهای زیادی قریب به نه سال در هجران و دوری از من اشکها ریخت . تنهایی فرزند انسان را به یاد غربت ائمه اطهار می اندازد . شیر پاک او شیره اصلی نور و هدایت و ایمان من بوده است .

 

مصیبت داری های او از ائمه اطهار و سوزهایی که در شیر او بوده و اشک های ماحصل این دلسوزی ها و علاقه اش به خاندان نبوت همگی از پستان او در جان ما جاری شده و همگی ما را به فطرت اصیل و اسلامی خود باز گردانده است و چه بسا که بر رنجها و سختیها و دوری از من اشک ریخته است که خداوند توفیق دعا و ثنا و طلب شفا برای او را در حج نصیب نماید . او را عاقبت به خیر و مورد شفاعت بیبی فاطمه زهرا (س) قرار دهد ان شا الله .

 

و او چه انتخابی به جا و زیبایی در امر ازدواج من نمود که تا جان هست دعا گوی صداقت و نیت پاک و علاقه همسر خود به خاندان شما هستم .

 

و اما همسرم ، دختری جوان که شاید در آغاز زندگی خود حدس نمی زد که زندگی با من این همه رنج و مشقت و تنهایی و آوارگی در زندگی به همراه دارد . نمی دانست که زندگی با من متفاوت از زندگی با دیگران و مغایر با آرزو ها و امیال دنیای نفسانی است . خالی از تشریفات و لهو و لعب است . شاید انتظار نداشت این همه تنهایی و رنج و سختی ببیند وبهترین یادگاری که من از او دارم شریک بودن او در تنهاییها و سختیهایی است که دیده ام . البته افتخار من و او در این است که همه این رنجها در راه اسلامن و جنگ بوده است و البته امید وارم در قیامت مورد شفاعت جدش فاطمه زهرا باشیم و من در مورد او وصیت می کنم که از آنجا که رنج و مشقت زیاد دیده و تنهایی کشیده پس از مرگ من هر کس مرا دوست دارد به او محبت و خدمت کند . وبه او وصیت می کنم که پس از من در تربیت فرزندان من زینب وار عمل نماید . و البته د رازدواج پس از من مختار است و من حسن آقاسی راده شعر باف فرزندذ تقی ، مقید و مومن به توحید و عدل و نبوت و امامت و مقلد امام خمینی ، پدرم تقی آقاسی زاده را که مردی مدیر و مدبر و فعال است و کیل و وصی قانونی ، عرفی و شرعی خود پس از مرگ می دانم . باشد که در مراقبت از همسر و فرزندانم همت و پشتیبانی کند و در تربیت و راهنمایی و هدایت آنها آنچه در توان دارد انجام دهد و من به هیچ کس غیر از پدرم بدهکار نیستم که می توانند از فروش کتاب و لوازم منزل بردارند . سه ماه روزه قضا دارم که از سالهای حضور در جبهه است . هر کس مرا دوست دارد یک روز برایم روزه بگیرد .مبلغ سی هزار ریال از طرف من اگر پولی بود مظالم بدهید . برادرانم در احترام به والدین رعایت بیشتری بکنند که همه چیز تابع این حکمت است . از همه بستگان و دوستانم می خواهم که مرا حلال کنند . و من التوفیق حسن آقاسی زاده ۲/ ۵/ ۱۳۶۵

خاطرات

تقی آقاسی زاده ، پدرشهید:

 

تولدش در پاییز بود ، آن موقع پاییز سرد بود ، موقع اذان صبح به دنیا آمد . وقتی بچه به دنیا آمد مادرم بعد از تبریک گفت : یک رازی را می خواهم بین من و تو بماند

 

گفتم : چی مادر جان !؟ خدای نخواسته یک مورد خاص و استثنایی داریم .

 

گفت : محسناتی این بچه دارد . توی پرده بود . اصلا احتیاجی به شستن نداشت ، پاک پاک است . یک مرد بزرگی می شود ، آدم معتقد و شایسته ای خواهد شد . ان شا الله من زنده باشم و آینده اش را ببینم و شما قبول کنید که من در این مورد تشخیصم درست بوده است .
اعتقاد به اسلام در نهادش بود ، از تعلیم ما نبود . قبل از دوران بارداری مادر شهید ، کشش ما به طرف مسائل مذهبی و مجالس دینی زیاد شده بود . مادرش موقع بارداری به روضه و تکایا بیشتر می رفت . حتی اواخر بارداری از رفتن به مجالس خود داری نمی کرد .

 

می گفتیم : خانم شما سنگین هستید ؛ احتیاط کنید .

 

می گفت : اصلا نمی دانم چه جور است که این حملم با بقیه فرق دارد . رفتن به مجالس دست خودم نیست .

 

همین مسائل باعث شده بود که به مادرش بگوید : مادر اگر من شربت شهادت نصیبم شد ، بدانید که نتیجه همان شیرینی هایی است که در مجالس و مصائب مولا ابا عبد اله الحسین به من دادید . افتخار شهادت را مرهون همان دوران بدانید
بی بی سادات نوعی باغیان ، مادر بزرگ:

 

شبی که حسن می خواست به دنیا بیاید ، همین پسرم آمد دنبال ما گفت : عیال ناراحت است و رفته اند دنباله قابله ، کسی را پیدا نکردند . شما بیایید پیش او باشید .

 

ما رفتیم این بچه را گرفتیم . وقتی به دنیا آمد نقاب داشت . نقابش را برداشتیم . سرش هم مثل سرهای تراشیده بود . نافش را زدیم . ختنه کرده بود .

 

آقاش گفت : یک دلاک می آوریم که حلال شود و یک تیغی روی … این بکشد . دلاک آوردند ، رو سوم همین جوری تیغ کشیدند نه اینکه ببرند ، گفتم که ختنه کرده بود . بعد هم از روی قرآن اسمش را گرفتند .

 

نقاب : کیسه آبی که بچه در رحم مادر داخل آن قرار دارد .
مادرشهید:

 

دستور نمی داد نمی خواست به کسی ظلم بشود ؛ داخل خانه تابع نظم بود ، مثلا اگر چای می خواست سعی می کرد خودش بریزد ، به خواهرش دستور نمی داد حتی وقتی هم که بزرگ شد همین طور بود .

 

سر سفره موقع ناهار با خانمش نشسته بودیم یک مرتبه بلند می شد ، می گفتم : مادر کجا ؟

 

می گفت الان بر می گردم .

 

وقتی بر می گشت ، دو تا پیاز دستش بود و می نشست .

 

می گفتم چرا به بقیه نگفتی ؟

 

می گفت : اشکالی ندارد من بروم بهتر است ، کسی اذیت نمی شود .
منصوره ابراهیمی ، مادرشهید:

 

وقتی او را به مدرسه گذاشتیم سال های اول و دوم دبستانش بود که روی تشک نمی خوابید حتی متکا زیر سرش نمی گذاشت .

 

می گفتیم : این کارها چیه که می کنی ؟ شما چرا مثل برادر بزرگت از متکا و تشک استفاده نمی کنی ؟

 

می گفت : این جور راحت ترم .

 

دستانش را زیر سرش می گذاشت و می خوابید . پتوی نازکی هم رویش می کشید . گاهی رویش لحاف می انداختیم ، پس می زد . طبعش قبول نمی کرد . در رفاه و آسایش باشد . از تعلیم و تربییت ما نبود ، ذاتی بود . می خواست مثل کسانی باشد که در سختی زندگی می کنند .
پدرشهید:

 

زیاد اهل جنب و جوش و بازی نبود ، بازیهایش آن موقع مثل حالا نبود ، بچه ها ورزشی مناسب نداشتد ، بیشتر بازیهای بچه ها الک دولک و بازیهای قدیمی بود . گاهی بچه های همسایه به منزل پدرمان می آمدند و مشغول بازی می شدند . یک وقت متوجه می شدیم حسن به سراغ درس هایش رفته است . هر چه بچه ها به او می گفتند : بیا با هم بازی کنیم . او می گفت : از درس هایم عقب می مانم .

 

علاقه خاصی به درس داشت . در تمام دوران تحصیلش همه از او راضی بودند .
مادرشهید:

 

هر موقع در می زدند ما حق نداشتیبم در را باز کنیم .

 

می گفت : مادر جان وقتی که ما داخل خانه هستیم خوب نیست شما در را باز کنید . خواهرم نباید برود ، یا من می روم و یا برادرم . ممکن است مرد نامحرمی باشد ، درست نیست صدای شما را نامحرم بشنود .

 

زمانی چهره اش در هم می رفت که خلاف شرعی می دید . اگر موهای یکی از خانم های بستگان بیرون بود ، خودش را طوری نشان می داد که متوجه می شدند او از این وضعیبت ناراحت است و گاهی هم تذکر می داد . بعدا مرا می دیدند و می گفتند : مثل این که حسن آقا از دست ما ناراحت شده ، من را فلان جا دیده این جور گفته . قصد و غرضی نداشتم ، متوجه نبودم ، حتما از من بدش آمده .
ده سال بیشتر نداشت ، وقتی برادرش را برای خرید به بازار می فرستادم ، اعتراض می کرد و می گفت : چرا همیشه کارهای خانه و بازار را به او می گویی .می گفتم تو بنیه ات ضعیف است ، هنوز کوچکی ، برایت مشکل است ظرف نفت را بیاوری .

 

می گفت : نه مادر من با برادرم فرقی ندارم . هر کس که ضعیف است نباید کار کند ؟ این چه حرفی است ؟ از حالا یک روز من نفت می گیرم و یک روز برادرم .
از بچگی علاقه ای به تنقلات نداشت ، پول تو جیبی اش را خرج نمی کرد و در راه هدفی که داشت مصرف می نمود . چیزی به ما نمی گفت . از طریق برادرش می فهمیدیم که پول روزانه اش را در مدرسه خرج نکرده است و به همین خاطر نگران می شدیم .

 

یک روز به اعمالش پیچیدم و گفتم : حسن تو این پول را چه کار کردی ؟

 

گفت : یک کسی نیاز داشت و در راه خدا به او دادم .
پدرشهید :

 

مادرش می گفت : توکل به خدا کنید ، من از ایشان مطمئنم ، بچه ام را بیمه امام زمان کرده ام ، هیچ کار نمی شود ، از بچگی مبلغی را هفتگی برای ایشان به صندوق خیریه می ریختم .
خواهر شهید :

 

به برادرانش تذکر می داد : نباید به خواهرتان دستور بدهید ، باید کارهای شخصی راخودتان انجام دهید .

 

یک روز لباس حسن آقا را تو زده بودم . وقتی فهمید که من این کار را کردم خیلی ناراحت شد .

 

گفت : این کار وظیفه تو نبوده است . پس من هم برای جبرزان زحمت تو باید هدیه ای برایت بخرم .

 

با هم به بازار رفتیم و به سلیقه خودم یک سنجاق سر خرید و هنوز آن را به عنوان یادگاری نگه داشته ام .
پدر شهید:

 

یک مجلس روضه و احکام در منزل داشتیم ، وقتی حاج آقا مساله اش تمام شد ، حسن آقا پیش آن آقا رفت و سر یک مساله ای خیلی با ایشان بحث کرد و گفت : آقا به این دلیل ثابت می کنم که امام خمینی از همه مراجع اعلم است .

 

آقا که از روحانیون معروف بود قبول نمی کرد و می گفت : فلان مجتهد از امام اعلم است .و کار به جایی رسید که آن آقا نارا حت شد و گفت : بچه ! هنوز دهانت بوی شیر می دهد . گنجشک امسالی می خواهد به چغک پارسالی درس یاد بدهد .

 

بعد حسن آقا هم یک لبخندی زد و گفت : به هر جهت یک روزی متوجه می شوید آن کسی که می تواند این مملکت را از کثافت کاریها نجات بدهد امام خمینی است .

 

این موضوع گذشت تا حسن آقا به شهادت رسید و همان آقا آمده بود در مراسم شهید جلوی در گریه می کرد و به من می گفت : شما از شهید بخواهید که از من راضی شود . من واقعا آن روز که با این جوان بحث می کردم متوجه نبودم . فکر می کردم چون ایشان سن و سال کمی دارد و من هم که از او بزرگترم بهتر می فهمم .
برادر شهید :

 

زمانی که در دبیرستان فردوسی درس می خواند ، فعالیت زیادی در کتابخانه و کارهای خیر داشت . چند نفری بودند که در دبیرستان برای خودشان تشکیلاتی داشتند . برای بچه هایی که از پدر محروم بودند و از وضع مالی خوبی برخوردار نبودند کفش و لباس تهیه می کردند . گاهی هم به پدرم رو می انداخت و چند جفت کفش و چند دست لباس از ایشان می گرفت .

 

یک روز ایشان آمد ماشین مرا بگیرد ، گفت : کار دارم .

 

گفتم : من هم بیکارم ، اگر مزاحم نیستم با شما بیایم .

 

گفت : اگر بیاید بد نیست .

 

مقداری وسائل و حبوبات بسته بندی شده داخل ماشین گذاشت و راه افتادیم ، مرا به گلشهر و طلاب برد و از روی لیستی که داشت بین خانواده های بی بضاعت توزیع کرد .

 

لیست مدارس پایین شهر را تهیه کرده بودند و هر چند وقت با همکاری خیریه به آنها رسیدگی می کردند ، او در این مورد ما را در جریان نگذاشته بود ، آن روز هم اتفاقی بود که با ایشان رفتم و فهمیدم که او ماشین را برای چه کاری می خواهد .
پدر شهید:

 

یک روز با ناراحتی به خانه آمده بود ، مادرش خیلی نگران بود ، می گفت : گریه کرده و به من نمی گوید که چه اتفاقی افتاده است . شما با او صحبت کنید و ببینید مشکلش چیست .

 

نزدش رفتم ، گفتم : حسن آقا جان ! چرا ناراحتی ؟

 

گفت : معلمم زده توی گوشم .

 

گفتم چرا ؟ شما که مشکلی نداشتی .

 

گفت نمی دانم .

 

البته آنجا به من نگفت . بعد متوجه شدم که اعلامیه امام خمینی را در کلاس توزیع می کرده . معلم که متوجه می شود سوال می کند چه چیزی ردو بدل می کردی ؟ جواب نمی دهد . از بچه ها می پرسد همگی اضهار بی اطلاعی می کنند . علاقه عجیبی به حسن داشتند و همکاری می کنند .

 

معلم اورا از پشت نیمکتش بیرون کشیده ، پای تخته می برد . وقتی اصرار معلم بی نتیجه می ماند توی گوشش می زد .

 

ناراحتی حسن از این بود که می گفت : برای چه توی گوشم زده ؟

 

من هم خیلی ناراحت شدم . آن موقع جوان و از قدرت بدنی خوبی بر خردار بودم . بعد از ظهر بود پاشدم و از مدرسه اش که دبیرستان … بود رفتم . زنگ تفریح بود ، همه ی معلم ها توی دفتر بودند . بچه ها به حسن رساندند که پدرت آمده ، او هم آمد و کناری ایستاد . داخل دفتر رفتم ، معلمش را نمی شناختم ، سوال کردم : با فلانی کار دارم . یک آقایی را معرفی کردند ، جوانی بود که ریش و سبیلش را تراشیده بود .

 

گفت : بله آقا ! منم !

 

گفتم : شما زدی تو گوش پسر من ؟

 

گفت : بله !

 

تا این را گفت ، من هم محکم زدم تو گوشش و ایستادم ، خلاصه با هم گلاویز شدیم ، ریختند و ما را جدا کردند ، گفتن : چرا می زنی ؟

 

گفتم : ایشان زده ، منم زدم . حالا تصمیم با قانون . هر کجا بگویید می آیم .

 

ایشان بچه مرا زده ، اگر قانونا حق داشته بزند که خوب من پاسخگوسی کتکی که زدم هستم . در غیر این صورت قصاص می کنم . زده ، من هم زدم .

 

بعد ما را در دفتر نشاندند و قضیه را تعریف کردند .

 

من گفتم : بیشتر ناراحتی من از مظلومیت این بچه است ، در این هفده سال او به کسی کوچکترین اهانت یا ظلمی نکرده است . همه اولیای مدرسه از او راضی بودند ، از درسش ، از رفتارش ، از همکاری او با مدرسه …

 

خلاصه رفتند و حسن آقا راآوردند و به هر مشکلی بود معلمش از دل ما بیرون آورد .
وقتی غذا را آماده می کردیم و جلویش می گذاشتیم ، اگر پلو قیمه بود با نوک قاشوق گوشت ها را کنار می زد و یک کمی خورش روی برنجش می گذاشت و می خورد ، هر چه به او می گفتیم چرا گوشتها را نمی خوری می گفت : همین خوب است ، دست شما درد نکند .

 

یک کمی که اصرار کردیم ، از سر سفره عقب می رفت ، معمولا سعی می کردیم موقع غذا اصرار نکنیم ، چون او را می شناختبیم .

 

یا وقتی میوه ای جلویش می گذاشتیم ، ایشان میوه های کوچک لکدار و یا زخمی را بر می داشت ، اگر خربزه تعارفش می کردیم ، یک قاچ بیشتر بر نمی داشت . می گفتیم : حسن آقا چرا نمی خورید ؟ شما الان ضعیف هستید به این ها نیاز دارید .

 

می گفت : نه ، از زیاد خوردن کسی به جایی نمی رسد ، من به اندازه ای که نیاز دارم استفاده می کنم .
برنامه هایش خیلی دقیق بود ، وقتی به مغازه ما می آمد و ظهر را آنجا بماند ، موقع استراحت شاگردها ، هر کدام یک پتو برای زیرشان و یک پتو هم زیر سرشان می گذاشتند و می خوابیدند .

 

ایشان یک لایه کت را که خیلی نازک بود زیرش پهن می کرد و کفشش را هم زیر سرش می گذاشت .

 

می گفتم پسر جان ! آخر بد است .

 

می گفت : نه ، اگر می خواهید من راحت باشم ، این طور خوب است . بچه ها پتویی می آوردند تا رویش بیندازد ، ناراحت می شد و می گفت : آقا رضا برو پسر جان اگر من می خواستم . خودم بر می داشتم .

 

قبل از اینکه بخوابد می گفت : مرا ساعت چهار بیدار کنید .

 

هنوز ساعت چهار نشده می دیدم بیدار شد و می گفت : مثل اینکه ساعت چهار است .
وقتی دیپلمش را گرفت ، فرصت بیشتری برای صله رحم داشت . به ما می گفت : اگر ممکن است من تقصیر خدمت دارم ، احوالی از اقوام بپرسیم .

 

به منزل یکی از محارمش رفتیم ، بعد از مدت زیادی او را دیده بودند ، یکی از همشیره هایش می خواست او را ببوسد ، نمی گذاشت و پیشانی همشیره اش را بوسید .

 

می گفتند : داداش این چه کاری است ؟

 

می گفت : من فقط این جا را می بوسم که سجده گاه خداست ، صورت مربوط به شوهر است .

 

در مجلس اگر یکی از محارمش بدون جوراب بود می گفت : بروید جوراب بپوشید

 

می گفتم : این جا که نامحرم نیست ، ما ، دایی ، شوهر و عمه همه محرمند .

 

دوباره می گفت : نه اینها صحیح نیست .

 

بچه های نا بالغ وقتی می آمدند ، به خانم ها می گفت خودتان را بپوشانید .

 

اصلا در ذاتش یک حیایی بود که ما نمی توانیم بگوییم که از تعلیم و تربیت ما بوده است .
مادر شهید:

 

ساتل ۵۲ یا ۵۳ بود ، یک روز خبر دادند یکی از تاکسی های پدرش تصادف کرده است . با برادرش آماده شد تا با موتور به آنجا بروند و مخالف موتور سواری او بودم .

 

گفتم مادر جان صلاح نیست شما با موتور بروید .

 

گفت : مادر وارد هستم ، به امید خدا طوری نمی شود . ولی اگر شما ناراحت هستید نمی روم .

 

بعد همان شب بی بی حضرت زهرا (س) را در خواب دیدم ، صورت شان پوشیده بود ، کنار زدند و به من گفتند که چرا نگذاشتی بچه ما برود .

 

گفتم بی بی ! دوست نداشتم با موتور برود ، ناراحت بودم ، می ترسیدم از اینکه اتفاقی بیفتد .

 

گفتند : نه تو خاطر جمع باش ، ما همیشه مواظبش هستیم . این بچه مال ماست ، خودمان از آن حفاظت می کنیم .

 

صبح که بلند شدیم ، حسن سر سفره بود . صبحانه که خورد ، گفتم : مادرجان چنین خوابی دیدم ، با موتور جایی خواستی بروی بسم اله بگو و توکل به خدا کن و برو . با این خواب اعتقاد پیدا کردم ائمه اطهار نگهدار شما هستند .
پدرشهید:

 

در یکی از روزهای گرم تابستان با او از خیابانی عبور می کردیم ، حسابی تشنه شده بودیم . بشکه آبی را داخل پیاده رو دیدیم ، به طرفش رفتیم . چند لیوان با بندی به بشکه وصل بود ، یکی از آنها را آب کردم و مشغول نوشیدن بودم که او به طرف شیری که د ر کنار پیاده رو بود رفت . فکر کردم می خواهد دست و صورتش را آبی بزند ، ولی او دستش را زیر شیر گرفت و آب خورد .

 

گفتم : پسر جان ! این بشکه آب سرد دارد . آن وقت شما از آب گرم می خوری .

 

گفت : همین خوب است .

 

وقتی سوال پیچش کردم ، گفت : همین جوری عادت کردم ، شما اجازه بدهید مبارزه با نفس را داشته باشم ، نگذارید این شرط را بشکنم .
در بین بستگان نزدیک اگر مشکل خانواده گی پیش می آمد . ایشان را برای مشورت می خواستند، چون بچه ی تیز و فهمیده ای بود . حتی خود من هم اگر یک وقتی با مادرش مختصر مسئله ای داشتم که در زندگی طبیعی است و گاهی ناراحتی هایی پیش می آید ، چهار کلام به من می گفت و چهار کلام به مادرش ؛ حرف هایش چنان اثر می کرد که انگار آب سردی روی ما ریخته باشند .

 

روزهایی هم که وقت داشت به مغازه می آمد و می گفت : اگر اجازه بدهید من اینجا باشم ، با شاگرد ها صحبت کنم .

 

گفتم : هر جوری دوست داری .

 

برای شاگردها ، کبابی چیزی می گرفتم ، بچه ها می خوردند و همانجا پتو پهن می کرد و می نشست کف مغازه و رساله امام را جلویش می گذاشت و با آنها صحبت می کرد . هفت هشت نفر شاگرد داشتیم ، از هر کدام سوالی را می پرسید ؛ از یکی سوره را ، از دیگری تشهد و یکی هم دو رکعت نمازمی خواند.

 

خلاصه با اینها کار می کرد و برایشان دفتر و خود کار می خرید و هر کدام جواب درستی می دادند به آنها جایزه می داد .
وقتی دیپلمش را گرفت ، یک روز به مادرش گفته بود : می خواهم پیش عمو اکبر بروم ، قصد احوالپرسی دارم .

 

ایشان رئیس آموزش و پرورش چناران بود . مادرش به او گفته بود : باید به پدرت بگویم .

 

حسن می گوید : اگر به پدر بگویید نمی گذارد من بروم . می خواهم یک جوری رضایت پدر را بگیرید .

 

مادرش می گوید : با عمو چه کار دارید ؟

 

او گفته بود : حالا که دیپلم گرفته ام می خواهم با عمو مشورت کنم .

 

مادرش گفته بود : تنهایی صلاح نیست به چناران بروی .

 

ایشان هم اصرار کرده بود دیگر بچه نیستم . با اتوبوس می روم و بعد هم بر می گردم .

 

قبل از ظهر به اداره ی عمویش می رسد . یک راست می رود توی دفترش . عمویش بنده خدا او را تحویل می گیرد و احترام می گذارد . جلسه ای برای او پیش می آید ، قبل از خارج شدن به حسن می گوید : شما در دفتر بنشین تا من بر گردم و ظهر برای ناهار به منزل می رویم .

 

با رفتن عمویش دست به کار می شود . با ماژیک قرمز پشت شیشه ها می نویسد مرگ بر شاه و چند شعار دیگر و شاه را هم واژگون می نویسد .

 

بعد سریع با اتوبوس به مشهدآمده و می گوید رفتم عمو را دیدم ، خوب بودند و سلام رساندند .

 

همان شب عمویش تلفن زد و گفت : حسن آقا مشهد است ؟

 

گفتم : بله !

 

گفت : می دانید چکار کرده ؟

 

گفتم : نه !

 

گفت : کلی برای ما درد سر درست کرده ؛ خوب می خواست لااقل به من بگوید تا راهنمایش کنم . با این شعار ها و نوشته ها ، ا داره را به هم ریخته ، به پاسگاه ژاندارمری خبر دادند ، دنبال نویسنده شعار ها بودند . من هم اظهار بی اطلاعی کردم و گفتم : روحم بی خبر است و موقع نوشتن شعارها در اداره نبودم . پیش بقیه همکاران رفته بودند . آنها هم نگفتند : که پسر برادر حاجی اینجا بوده ، خلاصه تا حالا کسی نفهمیده . خدا کند به جایی درز پیدا نکند .

 

صحبت عمویش که تمام شد به حسن گفتم : این چه کاری بود که تو کردی مگر شما برای احوالپرسی نرفته بودی ؟

 

گفت : یک وظیفه کوچکی داشتم که انجام دادم و بر گشتم .

 

هزار تومان می خواستی ندادم حالا ….!

 

یک شب در مغازه ام با یکی از دوستان مشغول صحبت بودم ، حسن ناگهان وارد شد و گفت : هزار تومان پول نیاز دارم .

 

می دانستم که هر گاه در خواست پول دارد برای امری خیر است . اهل تنقلات هم نبود ، به او اطمینان داشتم ، ولی خوب آن زمان هزار تومان پولی بود ، ما یک شاگرد داشتیم با روزی ده تومان ، یعنی هزار تومان حقوق سه چهار ماه یک شاگرد زبده بود .

 

به او گفتم هر چه می خواهی بگو تا برایت تهیه کنم . از همین دوستان که کارمند هستند و نزدیک مغازه فروشگاه دارند .

 

گفت : پول لازم دارم ، وسایل درسی هم باید بگیرم . اصلا هزار تومان می خواهم

 

گفتم : باید بدانم برای چه می خواهی .

 

او با ناراحتی اما خیلی مودب خداحافظی کرد و از مغازه بیرون رفت . قصد اذیت کرد نش را نداشتم . آن روز خیلی حساس شده بودم که این پول را برای چه می خواهد ، من هم مثل همه پدرها هراس داشتم ولی می دانستم او هر وقت احساس تکلیف نماید اصرار می کند .

 

به میهمانی که در مغازه بود گفتم : شما بروید دنبالش و او را بر گردانید . مرد تنومند و میانسالی بود ، حسن هم که ضعیف و چالاک ، تا خیابان خاکی دنبالش رفت ، ولی نتوانست به او برسد دست خالی برگشت . خلاصه یک ساعتی از رفتنش گذشت ، به منزل زنگ زدم تا مادرش را مطلع کنم که اگر آمد این مبلغ را به او بدهید .

 

مادرش گفت : همین حالا از خانه بیرون رفت . هزار تومان پول می خواست گفتم برو از پدرت بگیر ، پیش خواهرش رفت و از او قرض خواست ، حشمت هم قلک خودش را شکست و هر چه پول داشت به او داد ، نمی دانم چه عجله ای داشت . پول ها را داخل دستمالی بست و مثل فشنگ از منزل خارج شد .

 

دیر وقت بود که به خانه رفتم ، همه نگران بودند ، آن موقع اقوام هم تلفن نداشتند که زنگ بزنم با ماشین به منزل همه سر زدم . ولی از او خبری نبود .

 

روز بعد از شمال تلفن کرد و گفت : ماموریتی دارم باید انجام بدهم و بعد به تهران می روم و از حجره آقای ثابتی تماس می گیرم .

 

آقای ثابتی یکی از دوستان هم صنفی ام در تهران بود ، علاقه زیادی به حسن داشت ، هر گاه به مشهد می آمد خیلی با هم صحبت می کردند ، حالا ایشان در قید حیات نیست . چند روزی گذشت و یک روز زنگ زد و بعد از احوالپرسی اول عذر خواهی کرد و بعد گفت : من خدمت آقای ثابتی هستم دو هزار تومان می خواهم !

 

خنده ام گرفت و گفتم : شما هزار تومان از ما می خواستی ندادم ، رفتی از خواهرت گرفتی . حالا دو هزار تومان می خواهی ؟

 

گفت خواهش می کنم آقا جان ! اجازه بدهید آقای ثابتی این مبلغ را به من بدهد . می خواهم اتاقی در مسافر خانه بگیرم و اینجا باید یک سرویس مطالعاتی انجام بدهم .

 

من هم نخواستم جلوی آقای ثابتی ناراحت شود ، به آقای ثابتی گفتم :

 

این مبلغ را به او بدهید .

 

روز بعد ایشان زنگ زد که یک اتاق از مسافر خانه مسعود در کوچه مروی رو به روی شمس العماره قدیم برایش گرفتم با مقداری وسایل و میز و صندلی ، خاطر شما جمع باشد .

 

حسن در آن مدت یکی د و بار باما تماس گرفت ، بعد دیگر از او خبری نداشتیم ، به آقای ثابتی زنگ زدم تا خبرش را از او بگیرم او هم بی خبر بود . چند روزی گذشت تا از نیروی پایداری شهربانی در میدان توپخانه (میدان امام فعلی ) زنگ زدند . آنجا بود که فهمیدم توزیع نوار امام را داشته است .

 

با یکی از دوستانش نوارها را دست به دست می کرده که مامور متوجه می شود ، دوستش فرار می کند و حسن دستگیر می شود ، هر چه از او سوال می کنند که بچه ی کجایی نمی گوید . بالاخره با کلی فشار و شکنجه یک شماره تلفن می دهد تا تماس بگیرند.و دوهزار تومان به عنوان جریمه خواسته بودند . برای آزاد یش بفرستیم . چون نمی خواستم رد پایی از آقای ثابتی پیدا کنند و همگی به درد سر بیفتیم . به آقای ثابتی زنگ زدم و ایشان دو هزار تومان به اتاق حسن آقا در مسافر خانه اش برد و لای کتاب هایش گذاشت . مامور هم با حسن آقا به مسافر خانه می رود تا جریمه را با خود ایشان به کلانتری منتقل کنند . و سپس او را آزاد کنند . اما مامور همانجا پول را گرفته .و او را آزاد می کند .
یکی از روزهای قبل از اعزامش به کانادا گفت : امروز قبل از ظهر امکان یک حرکتی از کوچه رو به رو ی مغازه شما هست ، شما نترسید .

 

گفتم : چه حرکتی .

 

گفت : بالاخره شما آمادگی داشته باشید .

 

خودش هم با آنها بود ولی چیزی نگفت . روز بعد ما همین جوری نشسته بودیم که ساعت های ده و یازده دیدیم از چهار طبقه کوچه مقابل سینما آسیا عده ای به خیابان ریختند . روی صورت همگی نقاب بود . فقط چشم هایشان دیده می شد ، همین طور که از کوچه بیرون می آمدند یک پرده سفیدی در دست داشتند ، داخل خیابان پهلوی سابق پرده را باز کردند ، روی آن نوشته شده بود مرگ بر شاه !

 

جلو باغ ملی ، کنار روزنامه فروشی چند نفر از اوباش های رژیم را که قبلا مامور آن منطقه کرده بودند ، به جمع بچه ها هجوم بردند ، پرده را تکه پاره کردند و به جانشان افتادند ، یکی دو نفرشان دستگیر و بقیه فرار کردند .
اوایل انقلاب می گفت : می خواهم یک نفر را ترور کنم از افرادی که در مشهد لم می کردند مثل «ولیان « و رئیس شهربانی رژیم گذشته را نام می برد .

 

خیلی با او بحث کردم و گفتم : اگر مرتکب این کار بشوی شما را هم می گیرند و می کشند . هنوز برای شما زود است ، از کجا می خواهی اسلحه پیدا کنی ؟

 

می گفت : پیش بینی اینها شده است .

 

بچه ای نبود که عجولانه انجام دهد . وقتی صحبتی را می کردیم منطقی فکر می کرد و می پذیرفت .

 

گفتم : شما با استعداد هستی ، قرآن را بدون مکتب می خوانید ، رساله امام را قشنگ بررسی می کنید و مسائل را پاسخ می دهید ، به هر چه در آینده برای ایران مفید خواهید بود . پس درس بخوانید .

 

گفت نه ، من به کشورهای خارج که نمی روم ، درست نیست ، ایران هم اگرباشم نمی توانم درس بخوانم ، خوب بایستی فعالیت داشته باشم .

 

به اتفاق پیش حاج آقای حسینی یکی از روحانیون مشهد رفتیم و ایشان را قاضی قرار دادیم از طرفی پیشنهادهایی هم از بعضی از مسئولین آموزش و پرورش برای ادامه تحصیل در کانادا و هلند شده بود ، مانده بود چه کا ر کند .

 

تصمیم از این قرار شد که حسن آقا به قم برود و از نماینده حضرت امام خمینی سوال کتبی کند که در خارج از کشور ادامه تحصیل بدهد یا در ایران فعالیت نماید و برای انقلاب خدماتی را داشته باشد ، ما هم قبول کردیم . خلاصه ایشان به قم رفت . نماینده امام گفته بود : شما بروید درستان را بخوانید . پدر شما راست می گوید ، شما الان کوچک هستید ، ما در آینده به بچه های مستعدی مثل شما که تحصیل کرده باشند نیاز داریم .
یکی از مسئولین آموزش و پرورش به من گفت : اگر همکاری شما بیشتر باشد ، حتما حسن آقا به مقام عالی دست پیدا می کند .

 

هر موقع برای باز دید به دبیرستان ما می آید من و شهید را می خواست . از حسن آقا خیلی تعریف می کرد . به مسئولان مدرسه و معلم ها تاکید می کرد توجه بیشتری به ایشان داشته باشند . وقتی امتحان ریاضی اش هجده شد ، از معلمش خواهش کرد در منزل ما با او خصوصی کار کند .

 

دیپلمش را در سه ماهه تابستان گرفت ، یک روز همین آقا پیش پدرم آمد و گفت : با لا خره با رفتنش به کانادا موافقت کردند ، به خاطر معدل بالایش در جلسه آموزش و پرورش مطرح کردیم و به خرج اداره به خارج از کشور اعزام می شود ، هیچ مشکلی نیست ، کارهای اداری اش با من .

 

پدر گفت : می خواهم به خرج خودم برود تا موقع بازگشت مجبور نباشد به دولت (رژیم شاه) تعهد بد هد ، او باید آزاد باشد . ان شا اله بعد از برگشتنش اگر موافق باشد قصد دارم شرکتی تاسیس کنم . کارهای ساختمان سازی ، پل سازی و خرید و فروش انجام دهم .. خلاصه تخصص از او و سرمایه از من .
وقتی حسن آقا را به مجلس روضه و سخنرانی می بردیم ، تا لحظه آخر که واعظ صحبت می کرد او نگاهش را از عالم جدا نمی کرد . بعد از سخنرانی می گفتم : خوب ، حالا برایم تعریف کن که چه چیزی دستگیرت شد ه است .

 

همان مطالب را با دسته بندی می گفت ؛ درباره هستی این جوری صحبت شد ، درباره شکایات این طور و حدیث را خیلی زیبا تعریف می کرد ، خلاصه چیزی را ضایع نمی کرد .

 

به مسجد بنا ها (شهدا) می رفت . نمازش را آنجا می خواند ؛ ده بیست سوالی را می نوشت و یکی یکی از تمام جماعت می پرسید و جوابها را یاد داشت می کرد

 

عشق و علاقه زیادی به روحانیت و امام خمینی داشت . وقتی از کانادا آمد چند ماهی را در جهاد سازندگی مشغول و سپس وارد سپاه شد ، یک روز به من گفت : اگر تمام هستی عالم را به من بدهند و بگویند این را می خواهی یا اینکه نصف روز در کنار امام باشی ، می گویم به من وقت بدهید تا در محضر امام باشم و به چهره امام نگاه کنم .

 

حجاب چهره جان می شود غبار تنم

 

خوشا دمی که از این چهره پرده بر فکنم

 

چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست

 

روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم
عمه شهید :

 

عازم کانادا بود ، رساله امام را با مشقت فراهم کرد و با لباس هایش داخل چمدان جا سازی کرد . چند نفری که برای خداحافظی آمده بودیم همگی وحشت داشتیم و می گفتیم : حسن آقا تو را از فرود گاه بر می گردانند !

 

با خونسردی و خنده جواب داد : غیر ممکن است بفهمند ، ان شاا… این رساله را با خودم می برم .

 

نه اینکه به حرف کسی گوش نکند ، آدم مهربان و دلسوزی بود ، حرف شنوی داشت ولی اگردرباره مسائل دینی کسی خلاف اعتقادش صحبت می کرد کوتاه نمی آمد و کار خودش را می کرد ، وقتی اصرار کردیم ، گفت : ببینید ، صفحه مربوط به مهر و نام آیت الله خمینی رابا صفحه اول رساله آیت الله خویی عوض کرده ام .
پدرشهید :

 

به کانادا که رفت درسش را در دانشگاه شهر تورنتو شروع کرد . تهیه گوشت با ذبح شرعی برای ایشان خیلی سخت بود . برای تهیه غذا محدودیت داشتند . تا اینکه در یکی از تماس ها گفت : یکی از شیعیان افغانی را پیدا کردیم که در یکی از روستاهای نزدیک شهر تورنتو قصابی باز کرده است . من هم ده پانزده روز یک بار از دانشجوهای مسلمان پول جمع می کنم و به آنجا می روم ، از همان بنده خدا گوشت تهیه می کنم .
مهدی پاشایی :

 

یک روز صحبت از منافقین و چپیها بود که شهید آقاسی زاده خاطره شیرینی را برای ما تعریف کرد . او می گفت : به خاطر فعالیتی که با بچه های انجمن اسلامی در دانشگاه کانادا داشتیم مورد سوء ظن منافقین قرار گرفته ایم ، به همین خاطر قصد خراب کردن و لکه دار کردنم را داشتند . یک روز که از خیابان عبور می کردم ، یکی از زنان باند خودشان را تحریک کرده بودند تا از پشت مرا بغل کند و در حال بوسیدن از من عکس بگیرند ، یکی از امداد های غیبی خداوند را دیدم که خدا می خواست مرا حفظ کند ، وقتی آن خانم به طرف من می آمد پایش به جدول خیابان گرفت و به زمین خورد که از صدای زمین خوردنش برگشتم . چند نفر را با دوربین دیدم و متوجه جریان شدم . فقط گفتم یا زهرا کمکم کن !

 

از زمین که بلند شد به طرف من دوید ، من هم سریع از خیابان عبور کردم و یک تاکسی گرفتم از محل دور شدم ، از شیشه عقب که نگاه می کردم ، دیدم که آن خانم سوار ماشین شد و پشت سر ما حرکت کرد . از یکی دو خیابان که گذشتیم پول تاکسی را دادم و خودم را از محل دور کردم .
پدر شهید:

 

وقتی امام از عراق به پاریس رفتند ، حسن از کانادا تلفن کرد و گفت : خبردارید که امام به پاریس رفته ؟

 

بعد با کمال تواضع از من اجازه گرفت و گفت : اگر اشکالی ندارد می خواهم به آنجا بروم .گفتم : از درست عقب می مانی .

 

گفت : نه موقع تعطیلی دانشگاه است .

 

موافقت مرا که گرفت با چند نفر از دانشجویان انجمن اسلامی کانادا به فرانسه رفتند . چهار ده روز در خدمت امام بودند . روز ها مترجمی خبرنگاران را به عهده داشتند و شبها هم به نوبت در نوفل لوشاتو نگهبانی می دادند .

 

یک روز امام تمام دانشجویان را جمع کمی کند و از آنها می خواهد یکی یکی خود را معرفی کنند که از کجا آمده اند ؟ شغلتان چیست ؟ و چه طوری به اینجا آمده اید ؟ وقتی امام می فهمد که اینها دانشجو هستند به همگی شان می فرماید : همگی بر گردید و ادامه تحصیل بدهید ، ما در آینده نزدیک به وجود شما احتیاج د اریم . بروید و حتی اگر توانستید از ترم های تابستانی استفاده کنید و زمان تحصیل را کمتر کنید که عن قریب بیایید در ایران و جایگزین طاغوطیها بشوید . حتما بروید ، از این لحظه تا یک آن هم تاخیر جایز نیست .

 

وقتی امام به آنها تکلیف می کند به کانادا بر می گرد ند .
هنوز چند روزی از بازگشتش از پاریس به کانادا نگذشته بود که حضرت امام خمینی از پاریس به تهران آمدند . با این که امام فرموده بودند شما به کانادا برگردید و درستان را تمام کنید ، ولی آرام نمی گرفتند . با من تماس گرفت و گفت : می خواهم با چند نفر از دانشجوها به ایران بیایم .

 

گفتم : شما که هنوز درست را تمام نکرده اید .

 

گفت : می آیم و بر می گردم .

 

گفتم : با این اوضاعی که در ایران به وجود آمده و مشکلات مرزی چشمم آب نمی خورد .با لا خره به هر وسیله ای بود خودشان را به ترکیه رساندند و از آنجا زنگ زد و گفت : از ترکیه نمی گذارند به ایران بیاییم ، می گویند قصد شما از رفتن به ایران برای شلوغ کاری است .

 

و وقتی مانع تراشی سفارت را دیدند برای ادامه تحصیل به کانادا بر گشت .

تا ناچار نمی شد از کانادا تماس نمی گرفت ، بیشتر درد دلش با من بود . یک شب زنگ زد ، اول گفت می خواستم احوال شما را بپرسم .

 

بعد کم کم فهمیدم حالش خوب نیست ، از ضعیف شدن چشمش هم خیلی ناراحت بود . دنبال راه علاج بود . علتش را سوال کردم .

 

گفت : بعد از تسخیر لانه جاسوسی آمریکا و تحریم اقتصادی علیه ایران با دانشجویان ایرانی اعتصاب غذا کردیم ، نیت روزه می کردیم بعد ها فهمیدم با چند دانه خرما و یک لیوان آب روزه می گرفتند و ضعف چشمش از ضعف جسمانی بوده است .
سال ۱۳۶۰ بود که از کانادا تماس گرفت ، از ضعف جسمانی اش ناراحت بود . او را راهنمایی کردم . تاکید داشتم برای تقویت بنیه اش نزد دکتر برود . وقتی ایشان از دکتر وقت می گیرد و برای معالجه به آنجا می رود . دکتر می گوید : برو داخل اتاق معاینه و لباست را در بیاور .

 

حسن آقا داخل اتاق معاینه لباس هایش را در می آورد و منتظر دکتر می شود .

 

می بیند لباس پرستاری با لباس خواب وارد اتاق معاینه می شود و به انگلیسی می گوید : روی تخت بخواب .

حسن آقا می گوید : پس چرا آقای دکتر نیامد ند ؟

خانم پرستار می گوید : آقای دکتر به من گفت : بیام و قوه جنسی شما را تحریک کنم .

حسن آقا هم سریع لباس هایش را بر می دارد و با همان وضع از اتاق معاینه خارج می شود .

هر چه خانم پرستار اصرار می ورزد او توجهی نمی کند .

دکتر که او را با این وضع می بیند می گوید کجا می روی ؟

حسن آقا می گوید : ما در مذهبمان محدودیت هایی داریم . شما اگر می خواهید مرا این جوری معالجه کنید ، تشخیص می دهم معالجه نشوم .

دکتر می گوید : روش من بر این است و ابتدا باید توسط یک خانم وضعیت جنسی شما را تحریک و آزمایش کنم .

حسن آقا می گوید : نه ، ما حرام می دانیم .

و بعد از پوشیدن لباس هایش از مطب دکتر خارج می شو د .

پسر عمو دکتر رضا آقاسی زاده

همگی در فرود گاه منتظر بودیم ، لحظه شماری می کردیم ؛ دو سالی از رفتنش برای ادامه تحصیل به کانادا می گذشت ، خبر آمدتش را تلفنی داده بود ، می خواست چند روزی دیداری داشته باشد . همه تصور ذهنیشان این بود که با یک قیافه فرنگی بر می گردد .

هواپیما به زمین نشست ، مسافرین داخل سالن انتظار شدند ، بین آنها حسن آقا را دیدم ، باور نمی کردم با همان لباس های ساده ای که از ایران رفته بود و قیافه عادی و مثل همیشه محاسنی که بر روی صورتش سایه انداخته بود . تواضع از سر و رویش می بارید .

مهدی پاشایی:

شهید آقا سی زاده تعریف می کرد : در دانشگاه تورنتو ی کانادا سر کلاس درس بودیم . عملیات رزمنده ها را از رادیو تعقیب می کردیم . به محض پخش مارش عملیات از رادیو جمهوری اسلامی ایران و شکسته شدن محاصره آبادا ن ، صدای رادیو را بلند کردم . استاد ناراحت شد ، طبیعی بود . چون می دانست که ما ایرانی هستیم و آنها هم مخالف جمهوری اسلامی بودند . اما ما مقاومت کردیم و با بلند کردن صدای رادیو و شنیدن مارش جمهوری اسلامی و پیروزی ، خوشحالی می کردیم . شنیدن این خبر آنقدر در ما اثر کرد که با پیروزی ایران و فتح آبادان – ماهشهر و جاده اهواز – آبادا ن ، تصمیم گرفتیم به ایران بر گردیم .

پدرشهید:

هر موقع از کانادا می آمد برای همه ی ما سوغاتی می آورد ، می توانم قسم بخورم که یک پیراهن با یک جفت جوراب برای خودش از کانادا نمی خرید .

می گف: افتخار می کنم که ایرانی هستم و لباس ایرانی می پوشم .

تحصیلاتش در کانادا تمام شده بود که پایان نامه اش را خواسته بودند . او که می دانست در ایران جنگ است و در کنار علومی که کسب کرده باید یک فنی هم از مسائل نظامی آموخته باشد ، تا بتواند در مملکت استفاده کند . پیشنهاد می دهد آموزش مسائل فنی پایگاه های موشکی را به من بدهید ، تا رساله ام را در این زمینه تدوین کنم .

حسن آقا می گفت : دانشجو ها تز های زیادی را انتخاب نموده بودند ، ولی خدا به فکر م انداخت که این تز را انتخاب کنم .

وقتی مشغول تهیه رساله می شود . آنها خیلی کار شکنی می کنند تا او از این کار منصرف شود .

ایشان می گفت : برای این که مرا اذیت کنند چند نفر از دختران نااهل را با وضع نامناسبی در گروه تحقیقاتی ما قرار داده بودند تا مرا گمراه کنند و این تز را دنبال نکنم .

آنها نمی خواستند یک ایرانی با این تکنیکها آشنا بشود و در کشورش آن هم در جنگ استفاده کند .

اوبا مقاومت و مبارزه با نفسی که داشت ، توانست تزش را با موفقیت تمام کند .

وقتی این خبر به اطلاع روزنامه گاردین رسیده بود که یک ایرانی در دانشگاه تورنتو کانادا با معدل بالایی رتبه اول را به دست آورده بود ، برای مصاحبه به نزد حسن آقا آمدند . مشروح مصاحبه با عکسش را درروزنامه گاردین چاپ کردند . از او تقاضای اقامت در کانادا شده بود ، پیشنهاد حقوق بالایی به او دادند

او گفته بود : باید به ایران بر گردم و به ملتم خدمت کنم ؛ ، مدیون آنها هستم .

اولین حقوقی را که از سپاه گرفت سه هزار و سیصد تومان بود . به مغازه ما آمد با من دست داد ، خم شد که دستم را ببوسد . نگذاشتم ، خیلی مظلومه و با گردن کج گفت : خیلی باید ببخشید ، معذرت می خواهم . من به شما زحمت دادم ، به مادر زحمت دادم ، تحصیل و همه اینها را مدیون شمایم ، حالا که توانستم در سپاه استخدام شوم ، می خواهم اولین حقوقم را به شما بدهم ، دوست دارم از من قبول کنید .

گفتم : نه قبول نمی کنم .

خیلی اسرار کرد ، وقتی زیر بار نرفتم دخل را جلو کشید تا داخل آن بگذارد دیدم دست بردار نبود .گفتم : حالا که خیلی اصرار می کنی ، صد تومانش را برمی دارم و به عنوان تبرک نگه می دارم ، بقیه اش را هم به اود ادم .

مادرشهید:

موقع ازدواج بیشتر با من مشورت می کرد ، می گفت : از خانواده ای برای من زن بگیرید که ایمانشان قوی باشد . با تقوا باشند ، به ما بخورند ، سیده هم باشد .

من هم سعی کردم همین طور باشد یک روز خاله خانم به خانه ما آمد و گفت : دخترم خواب دیده که امام خمینی او را به عقد حسن آقا در آورده و امام زمان هدیه ای به او دادند .

این موضوع گذشت تا یک شب خواب دیدم به منزل امام خمینی رفتیم ، ایشان یک ظرف شیشه ای پر از کوکوی شیرین آوردند و شمعی در بالای آن روشن بود ، گلی هم روی آن گذاشته بودند ، بعد به ما فرمودند : بفرمایید بنشینید . ما هم نشستیم . امام صیغه عقد را خواندند ، عقد که تمام شد ، امام فرمودند شام اینجا باشید . گفتیم نه آقا ، مزاحم شما نمی شویم خیلی ممنون از اینکه این دو جوان را به همدیگر حلال کردید . گفتند : نه ، ما برای شما شام درست کردیم . و با دست مبارکشان ظرف شیشه ای دو لوزی کوکو توی بشقاب هر کدام گذاشتند ، سر سفره بودیم که از خواب بیدار شدم .

خواب خاله خانم و خواب خودم را برای حسن تعریف کردم .

او گفت : یعنی شما هم خواب دیده اید ؟ پس من هم باید خواب ببینم .

گفتم : شاید شما نبینی . این به صلاح شما است . خانواده خوبی هستند ، سید هم هستند .

گفت : بله مادر . آخر ازدواج برای من زود است . ولی در عین حال باید به من هم الهام شود .

همان روز با این که خسته بود به حرم امام هشتم رفت . وقتی بر گشت گفت : یک ساعتی حرم بودم . بعد از زیارتی که کردم مشغول خواندن دعا شدم . در بین دعا خوابم برد ، خانمی را که در خواب دیدم صورتش پوشیده بود ، نمی دانم حضرت زهرا بودند یا حضرت زینب (س) به من فرمودند :

پسر جان ! هر چه را که حاج خانم می گوید به حرف کن ، به صلاح شماست .

گفتم چشم ، از خواب بیدار شدم متوجه شدم در حرم خوابم برده است .

بعد از آن به ازدواج با دختر خاله اش رضایت داد .

پدر شهید:

موقعی که می خواستیم برای ایشان مجلس عروسی بگیریم ، با اصرار می گفت : به شرطی قبول می کنم که مثل مجلس برادرم نباشد ، از شما می خواهم مجلس کوچک و جمع و جوری بگیرید .

با این که فامیل ما حدود چهار صد نفر بودند ، مجموع مهمان های آن شب به بیست نفر هم نمی رسید ، فقط اقوام درجه یک بودند .

حسن آقا می گفت : دلیل ندارد همه را بگوییم . هر چه که توانستیم دعوت می کنیم

روزی که جهیزیه عروس خانم را آوردند ، پدر مادرشان زحمت کشیده بودند . و یک سری وسائل و لوازم را تهیه کرده بودند . مبل هم خریده بودند ، حسن آقا قبول نکرد و گفت : اگر بیاورید بر می گردانم .

خانواده عروس از ما می خواستند تا ایشان را راضی کنیم . چون زحمت کشیده بودند و پولی را بابت مبلها داده بودند ، هر کار کردم قبول نکرد و همه مبلها را بر گرداند و گفت : من از اینها جهیزیه نخواستم ، همان وسایل اولیه برایمان کافی است ، خودتان را به زحمت نیندازید .

مادر شهید:

نگذاشت هیچ کدام از مراسم عروسی و پاتختی را در باشگاه بگیریم . گفت : نیازی به باشگاه نیست پولی را که می خواهید برای باشگاه خرج کنید به حساب صد امام بریزید .

مجالس را در خانه گرفتیم . روز پاتخت ، خودش توی خانه نیامد ، از روی شوخی گفتم : همه که تو را دقیق نمی شناسند ، شاید فکر کنند عیب و ایرادی داری ، بیا مانند بقیه داماد ها پا تختتان کنند . با هم می نشینیم .

گفت : نه هر فکری می خواهند بکنند . از نظر اسلام درست نیست من جایی بروم که همه خانم ها آنجا هستند ، فعل حرام است . من جلوی در می ایستم ، میهمان ها مرا می بینند .

زینت طوسی ، همسر شهید:

حسن آقا همیشه با کفش و لباس ساده ای بودند . برای خودشان نمی خریدند . مادرشان یا من کادویی به مناسبتر روز پاسدار یا سالگرد ازدواج مان برایشان تهیه می کردیم . ولی به خانواده توجه داشت و کادویی خوب تهیه می کرد . در اولین سالگرد ازدواج مان یک کادوی مادی و یک کادوی معنوی از خارج برایم فرستاد . یک نواری خودش آنجا پر کرده بود که از اهمیت نماز و روزه می گفت . دومین کادو همراه نهج البلاغه بود و همین طور سالهای بعد. حسن آقا خیلی دوست داشت که من قرآن را یاد بگیرم . از بافتنی و هر چیز دیگر برایم بهتر می دانستند . اگر مسئله ای یاد می گرفتم می گفت : هدیه ای به شما می دهم . خودش این طوربود و می خواست من هم این طور باشم .

پدرشهید:

در جبهه بود که به او زنگ زدیم . جویای حال خانمش شد .

گفتیم : نزدیک است که پدر شوید . هر چه زود تر خودت را برسان .

صبح روز بعد پیش ما آمد . یک ساعت بعدش هم خانمش در بیمارستان مادر وضع حمل کرد ، فرزندی پسر نصیبش شد .

نزد من آمد و گفت : آمده ام از شما اجازه بگیرم اسمش را حجت بگذارم .

گفتم اسم خوبی است من هم موافقم .

گفت : به این خاطراین اسمش را حجت می گذارم تا امام زمان را یاری کند .

این یادگار من بماند امام زمان به این خاطر مرا هم بپذیرد و این حجت از من بماند .

مادر شهید:

یک شب وقتی از جبهه به اهواز آمد ، چشمهایش قرمز بود به روی خودش نمی آورد ، با همه ما صحبت می کرد ، خنده بر لبانش بود ، یک روز با خانمش سر گرم صحبت بودیم ، یادمان رفته بود ظرف ها را بشوییم ، حسن به هوای شستن دست و صورت به آشپزخانه رفت و شروع به شستن ظرفها کرد .

گفتم : شما چرا ؟ خودمان می شوییم .

گفت : نه چیزی نیست ، شما خسته هستید ، یک کمی با هم صحبت کنید ، من هم می خواهم دستهایم را بشویم ، اشکالی ندارد .

شبها سعی می کردیم شام نخوریم تا او بیاید ، یک شب از یازده گذشته بود که به خانه آمد .

بعد از شام گفت : برویم بیرون چرخی بزنیم .

گفتم خسته اید .

گفت : نه باید برویم برای خانمم شیر بگیرم ، اگر ایشان شیر نخورد برای بچه شیری ندارد .

همیشه به گاوداری ها می رفت و خواهش می کرد . اگر صد تومان پول شیر می شد ، پنجاه تومان هم به کارگرش می داد و می گفت : شما وظیفه ندارید این وقت شب برای بچه ما شیر بدوشید . یا هدیه و شیرینی می داد و عذر خواهی می کرد ، آن شب هر جا رفتیم شیر نداشتند ، خیلی ناراحت شد .

خانمش گفت : این که نماز نیست . شما چرا این قدر مقید هستید که حتما باید شیر پیدا کنی ؟ این موقع شب که شیر نیست ، امشب شیر نمی خواهد .

دلش آرام نگرفت ، به آب میوه فروشی رفت و آب میوه گرفت و گفت :

خانم آب میوه جای شیر را می گیرد .

پدر شهید:

توفیق زیارت حضرت زینب (س) را پیدا کرده بودم . برای خداحافظی با حاج آقا به اهواز رفتم . ایشان که از طریق خانمش اطلاع پیدا کرده بود . ساعت یازده و نیم شب از جبهه آمد . خوابیده بودم صدای انگشتان او را پشت در اتاق احساس کردم ، حاج حسن آقا را دیدم که پوتین های پر از گل را به دستش گرفته بود . گفتم : چرا پوتین هایت را در آوردی ؟

گفت : این جوری بهتر است . باید رعایت حال مستخدم هتل را داشت . آن بنده خدا تازه هتل را تمیز کرده است .

خستگی از سر تا پایش می ریخت . چشمانش خمار خواب بود . ولی لبهایش می خندید .

گفتم : این وقت شب کجا بودی ؟

گفت : شنیدم که شما به اهواز می آیید و قصد زیارت بی بی حضرت زینب را دارید . لازم دیدم برای خداحافظی بیایم و یک سفارشی به بی بی دارم . به وسیله شما این پیغام را برسانم وقتی می خواست برای خرید شیر بچه و مقداری وسایل برود من هم با ایشان رفتم . ماشینش مثل همیشه با گل استتار شده بود چون منطقه جنگی بود . اکثر مغازه ها تا دیر وقت باز بودند . و نیروهای نظامی رفت و آمد می کردند . وقتی جلوی مغازه سوپر نگه داشت و پیاده شد . من هم با او رفتم . چند جوانی که مغازه دار بودند . در پیاده رو صحبت می کردند .

یکی از آنها به کنایه گفت : این سپاهی ها با ماشین های بیت المال به کارهای شخصی خودشان می رسند . موقعی برسد که ما از آنها انتقام بکشیم .

من رفتم که جوابش را بدهم . حاج حسن آقا گفت : نه آقا جان ! بیایید .

گفتم بگذار با آنها صحبت کنم .

گفت : نیازی نیست . از این صحبتها زیاد است . نیروهای ما وقتی برای خرید اقلام مورد نیاز قرار گاه به بعضی از این مغازه ها می آیند . از این متلک ها می شنوند .

وقتی به هتل بر گشتیم ساعت یک نیمه شب بود .

گفتم : شب را بخواب خسته هستی !

گفت : نه فرصت استراحت نیست . باید بر گردم . سلام مرا به بی بی زینب (س) برسانید و بگویید تا از خدا بخواهند حاجتم بر آورده شود .

اشک در چشمانش حلقه زد وقتی روبوسی کردیم .

گفت : آقا جان خیلی ها از من د یر تر آمدند و زود تر رفتند .

یکی دو ماه از این قضیه گذشت . در یکی از ملاقات های کوتاهی که داشتیم ، گفت :آقا جان ! جریان آن شب یادتان هست ؟

گفتم : بله ، برای چی ؟

گفت : من رفتم و از روی فرصت با آن چند جوان صحبت کردم ، که شما می دانید فاصله دشمن با اهواز چقدر است . این مسئولیتی که خانواده هایشان را از نقاط مختلف کشور با هزاران کیلو متر مسافت به این نقاط نا امن منتقل کرده اند برای دفاع از مرزهای کشور اسلامی و شهر ما نوامیس شما آمده اند تا در کنار شما باشند آیا این است جبران تلاش رزمنده ها ؟ ما که از شما انتظار تشکر نداریم . وقتی صحبتم تمام شد . مرا در بغل گرفتند و بوسید ند و عذر خواهی کردند و تقاضای همکاری و خدمت به جبهه را داشتند که آنها را راهنمایی کردم .

مادر شهید:

وقتی که خانواده اش را به اهواز برده بود هنوز بچه هایش کوچک بودند ، موقع شام ، دخترش زهرا را روی پاهایش می گذاشت و شیر می داد و به یکی هم غذا می داد .

خانمش می گفت : خوب یکی از اینها را به من بدهید .

می گفت : نه ، شما از صبح خسته شده اید غذایتان را بخورید .

بعد بچه ها را می خواباند ، با این که خسته بود و دیر وقت به خانه می آمد وقتی می خوابیدند ، نصف شب برای نماز از خواب بیدار می شد . وقتی صدای در را می شنیدم از خواب بیدار می شدم ، می دیدم چراغش خاموش است ، وضو می گرفت و مشغول نماز می شد .

همسرشهید:

اول زندگی به حسن آقا می گفتم : من مهارت آشپزی ندارم . چون دختر آخر بودم کمتر غذا درست می کردم .

زمانی که برنج خمیر می شد ، می گفت : اشکالی ندارد شما فقط غذا را نسوزانید ، عیبی ندارد . حالا می خواهد داخل شکم ما خمیر شود ، بگذار خمیر شود .

موقع شستن لباس و ظروف کمکم می کرد . وقتی مهمان داشتیم اصلا دوست نداشت که من پذیرایی کنم . د ر جواب کسانی که می فهمیدند مهندس نباید در منزل کار کند .

حسن آقا می گفت : مگر حضرت علی این کارها را نمی کرد . مگر به حضرت زهرا کمک نمی کرد این کارها که عیب نیست .

خیلی به حجاب اهمیت می داد . می گفت : حجابتان حتما همراه مقنعه باشد . موقعی که برای خرید وسایل سر عقد به بازار رفتیم به جای اینکه دنبال لباس عروس و آینه و شمعدانی برویم ، ابتدا برای من مقنعه خریدند .

وقتی منزل مادرشان زندگی می کردیم . تاکید داشت با نامحرم صحبت نکنید . دفعه اولی که با اخلاق ایشان آشنا نبودم لباس ها را در حیاط خانه که محل رفت و آمد بقیه بود پهن کرده بودم . ایشان خیلی ناراحت شدند و گفتند : لباس های رنگی را بیرون پهن نکن . من هم لباس ها را یا شب پهن می کردم و با چادر رویشان می کشیدم یا داخل کمد روی میله های آن پهن می کردم تا خشک شود .

از جبهه که می آمد به خانه مادرش و مادرم می رفتیم و بعد از آن سری به اقوام می زدیم . توقعی نداشت که چرا به دیدن ما نیامدند . حسن آقا به دیدن شان می رفت . دوست داشت من با خانواده های شهدا رفت و آمد داشته باشم . وقتی آقای صفوی به شهادت رسید ، با این که من باردار بودم به اصفهان رفتیم . می خواست در کنار خانواده اش باشم و د لداری بدهم . معلم و استاد همه بود . همه از او راهنمایی می خواستند . اگر مشکل اخلاقی برای دو نفر پیش می آمد ، او بر طرف می کرد .

حسن آقا به خاطر سادات پدرم علاقه زیادی به ایشان داشتند . وقتی به خانه پدرم می رفتیم بچه را از بغل من یا خودش به پدرم می دادند . حسن آقا می گفت : دوست دارم پسرم بیشتر با ایشان آشنا شود تا اگر یک زمانی شهید شدم به آنها وابسته باشد .

به همین خاطر بچه های ما با پدر و مادر من و خودش خیلی رفت و آمد داشتند .

وقتی اهواز بودیم ، حسن آقا مشغول نصب پل خیبر بودند . شب و روز کار می کردند . آقای رفیق دوست به آنها گفته بود هر کسی این پل را زود تر درست کند یک جایزه مشهد دارد .

حسن آقا گفته بود ما که منزلمان مشهد است چه جایزه ای داریم . ایشان هم گفته بود شما که منزلتان مشهد است ما به دیدن شما می آییم .

همین طور هم شد . آقای رفیق دوست یک روز به مشهد آمدند . حسن آقا به سپاه رفت و ایشان را با خانم و دختر کوچکشان به منزل ما آوردند . اتفاقا چیزی در منزل نداشتیم و حسن آقا سریع به منزل پدرشان رفتند و مقداری وسایل آورد و تهیه دیدیم .

حسن آقا می گفت : هر خانمی که با مهندس ازدواج می کند ، می خواهد زندگی راحتی داشته باشد . ولی شما از اول ازدواج با سختی و گرفتاری و آوارگی شهر ها . جبهه ، آن هم با چند تا بچه و دوری از پدر و مادر مواجه بودید . امید وارم این سختیها در قیامت جبران شود و آنجا با حضرت زهرا (س) محشور بشوی . اجرت با ایشان .

بچه ها را به سرگرمی های خوب و سالم مثل توپ بازی و دوچرخه سواری تشویق می کرد . اگر بچه ای به مادر یا خواهرش بی احترامی می کرد او را نصیحت می کرد و می گفت : بچه نباید با پدر و مادر این طور صحبت کند . پدر و مادر رنج کشیده اند و شما را بزرگ کردند . بچه ها هم به نصیحت های ایشان گوش می کردند.

از بچگی به حجت ، پسر مان ، قرآن یاد می دادند . حجت را کنار خود می آوردند و می ایستادند و نماز می خواندند . نماز را کاملا یاد گرفته بود .

سعی می کرد نماز جمعه و دعای کمیل و دعای ندبه را ترک نکند ، دعای توسل خانگی هم داشتند . اگر مامو یت بود از منطقه تماس می گرفت و به همکارانش سفارش می کرد و می گفت : همسر من را هم ببرید .

نزدیکانی که مغازه دار بودند و گرانفروشی می کردند و مطمئن بود که حساب سال ندارند ، با آنها رفت و آمد نمی کرد .

یک روز با حسن آقا به منزل دوستش رفتیم . می دانست که این همسایه وضعش خوب نیست . بدون این که بفهمد پول در آورد و زیر فرششان گذاشت و چیزی نگفت که ریا بشود . همه را تشویق می کرد تا بروند و کمک کنند .

می گفت : من راضی هستم تا از زندگی من برنج ، پول یا هر چیز دیگر که خواستی بدهی و از من سوال نکن .

مادرشهید:

از طرف امام نامه ای برایش آمده بود که موتور چاه عمیقی در جزیره قشم خراب است ، احتیاج دارد که شمات بروید و درست کنید .

ما را هم به بوشهر برد ، استقبال گرمی از ما کردند . دو سه روزی آنجا بودیم و او رفت و آمد داشت ، تا کارش تمام شد .

بعد از مدتی که بر گشتیم ، نامه ای برایش آمد گفتند : این نامه تشویقی امام است که خدمت ایشان فرستاده اند .

پدرش یک سال دو دست لباس در عید نوروز و عید غدیر برایش سفارش داده بود .

گفتم : مادر شما که به فکر سر و لباست نیستی لا اقل این لباس ها را عید بپوش .

با اصرار ما همان دو سه روز عید را که در مشهد بود پوشید . وقتی به اهواز رفت ، خانمش زنگ زد و گفت : مادر جان ! لباس هایی را که شما دادید به یک بسیجی هدیه داده و می گوید این لباس ها برتن این بنده خدا بهتر است ، من لباس دارم . همین لباس بسیجی و سپاهی را بیشتر دوست دارم ، این جوان بیشتر نیاز دارد .

اگر کفش برایش می گرفتیم در بر گشت از اهوا ز با دمپایی به مشهد می آمد .

می گفتیم : شما باز با دمپایی هستی .

خانمش می گفت فایده ای ندارد ، شما هر چه تهیه کنید ، آنها را به بسیجی ها می دهد . می گوید : آنها واجبتر هستند .

پدرشهید:

چند بار برایش حرز جواد گرفتم ، مادرم خدا بیامرز می گفت : برای محافظتش خوب است .

وقتی از جبهه می آمد همراهش نبود ، گفتم : حرز جوادت کجاست ؟

گفت : یکی از بسیجی ها حالش خوب نبود به گردن او انداختم ، ان شا الله حالش خوب می شود . چه فرقی می کند گردن من باشد یا گردن آن بسیجی .

تا سه دفعه برایش درست کردم وهر دفعه آنها را به بچه های بسیجی می داد ، دفعه چهارم مادرم گفت : به نام خودش درست کن تا دیگر نتواند از گردنش جدا کند .

این کار را کردم ، وقتی برادش حسین بهجبهه رفته بود ، حسن حرز را به گردن برادرش انداخته بود و گفته بود این همراه شما باشد ، تا سالم بر گردید . شما سه تا بچه دارید ، بالا سر خانواده تان باشید .

برادر شهید:

یک روز که از منطقه بر گشته بودیم ، ژیانش روشن نمی شد . با ایشان پیش یکی از دوستان باطری ساز رفتیم ، آن بنده خدا همان شب مجلس دامادیش بود ، همین طور که مشغول تعمیر استارت و دینام بود ، یک مقداری از گرانی و مشکلاتش صحبت کرد ، از نداشتن لباس عروس و لباس دامادی ناراحت بود . وقتی کارش تمام شد . حسن آقا او را صدا زد و در کناری با او صحبت کرد . بعد از چند روزی که همان باطری ساز را دیدم متوجه شدم که به ایشان گفته است .

او گفت : این برادر شما کجاست ؟ یک لطفی کرده که باید جبران کنم . گفتم : ایشان منطقه است ، دنبالش نگرد . او خیلی کم به مشهد می آید . گفت : برادرت آن روز یک حواله لباس به من داد تا با خانواده از مغازه پدرتان در کاخ داماد بگیریم .

همان روز مشکل پیراهن عروس را حل کرد و با آن حواله کلی لباس بر داشتیم و ما به ایشان بدهکاریم ، باید تسویه حساب کنیم .

یک روز جمعه در اهواز برای ناهار به منزل داداشم دعوت شده بود . وقتی به منزل ایشان رفتم هنوز از منطقه نیامده بود . با پسرش حجت رفتیم و مقداری ماهی و روغن و میوه خریدیم : اینها را بده مادرت درست کند .

ساعت سه و ربع بود که آمد و گفت امروز گرسنه ماندید .

گفتم حالا وقت تعارف نیست ، بیا برویم که حجت عصبانی است و می گوید باز هم بابا دیر آمد .

وقتی سفره را انداختند و ماهی .و وسائل را آوردند . حسن آقا با کنایه گفت : باز این داداش به یاد ولخرجیهای موقع بنگاه داری اش افتاده . داداش !

شما که می دانید اینجا غذای آماده هست ، کلی تهیه می بینید آن وقت شما خودت را به زحمت انداختی و ماهی خریدی ؟

گفتم : نه داداش ! چیزی نیست . امروز دور هم هستیم ، تنوعی برای بچه ها باشد .

بعد خانمش گفت : ایشان فقط اسمش مهندس است ، ماهی سه هزار تومان از حقوقش را بر می دارد و بقیه اش را به حساب خانه سازی برای مستضعفین می ریزد . حالا می خواهد شما هم جلوی ولخرجی هایتان را بگیرید و همین کار را بکنید !

پدرشهید:

در زمان جنگ مغازه پارچه فروشی داشتیم ، انواع و اقسام پارچه در مغازه موجود بود ، هر موقع به حسن آقا می آمد اتکتهای پارچه ها را نگاه می کرد تا ببیند کدام پارچه از بقیه ارزانتر است ، پارچه های فاستونی کت و شلواری از دویست تومان تا شش هزار تومان بود ولی حسن آقا پارچه نازل تر را انتخاب می کرد و هر چه به ا اصرار می کردیم که این پارچه دوامی ندارد ، می گفت : اگر می خواهید من بپوشم از همین پارچه بدهید ، اگر برای خودتان خواستید ، از هر پارچه ای که می خواهید لباس درست کنید .

برادرشهید:

چون برادرم حسن آقا در خانه با جناقش مستاجر بود ، پدرم به ایشان پیشهاد داده بود که خانه ای برایش بخرد . ولی حسن آقا به پدرم گفته بود اول برای حسین آقا بخرید چون او از من بزرگتر است و بچه بیشتری دارد . بعد از اینکه پدرم اصرار کرده بود ، حسن آقا یک خانه صد متری در منطقه طلاب قولنامه کرد و به من گفت : برادر ! این خانه را خریده ام . شما خانواده ات را به آنجا ببر و مستقر شو .

همین کار را کردم و بنا شد پدرم برای حسن آقا یک خانه دیگر بخرد . حسن آقا هم بهانه کرد و گفت : بگذارید چند وقت دیگر که آمدم . از روی فرصت یک حیاط خوبی پیدا می کنم .

آخرین عید نوروز و آخرین بهار عمر ایشان در این دنیا بود که به مشهد آمد . اولین روز عید ، صبح زود با خانواده اش به منزل ما آمد و گفت : اول آمدم منزل شما .

با هم سوار ماشین شدیم و هر دو خانواده به حرم رفتیم . سال تحویل در حرم بودیم و بعد به منزل پدرم و پدر خانمش و پدر خانم من رفتیم . بعد با هم به منزل چند نفر از پدران شهدا رفتیم .

عبد العباس خلقی:

پدرش به اهواز آمده بود . وقتی منزل مسکونی ایشان را دیده بودم که همه زندگیشان در یک اتاق هتل خلاصه می شد . گفته بود : ما که الحمد الله وضع مان خوب است . اگر شما نمی خواهید از دولت خانه بگیرید من برای شما خانه می خرم تا دوستانی که به منزل شما می آیند ، آبرویی برای ما باشد .

آقاسی زاده به پدرش می گوید : آقا جان ! دوستان من مثل خود من هستند .آنهایی که به منزل من می آیند همه خاکی هستند و توقعی ندارند .

عمه شهید :

یک بار با خانم و بچه هایش به منزل ما آمد . گفتم : چه عجب عمه جان ! ما یک دفعه شما را با لباس شخصی دیدیم . هروقت شما را می بینیم با لباس پاسداری هستید .

خانمش گفت : عمه جان ! حسن آقا هر وقت از جبهه می آید ، حاج آقا برایش لباس درست می کند . وقتی به اهواز می رویم کفش و لباس هایش را به دیگران می دهد ، باز با همین لباس های پاسداری به مشهد بر می گردد . حسن آقا خندید و گفت : اصل لباس ما همین لباس پاسداری است .

برادر شهید:

مدتی بود بر ای ساختن پل هزار کانیان ما را به کردستان برده بود . قبل از حسن آقا چند گروه آمده بودند ولی حریف کوموله و دموکرات نشده بودند . ایشان برای شروع کار به آنجا می رود . اهالی روستا را جمع کرده و با آنها صحبت می کند و اهمیت ساختن پل را در کمک رسانی به کردهای ایرانی برای آنها شرح می دهد.

حاج حسن آقا درروز شهادت شهید رضوی به من گفت : برادر ! خیلی ها از ما دیر تر آمدند و زود تر رفتند . ما هنوز در این دنیاباقی ماندیم .آنها از ما مخلص تر بودند . آنها گناهشان از ما کمتر بود و عشق به شهادتشان بیشتر .

به او گفتم : برادر ! خداوند می خواهد از شما خدمات بیشتری بماند . بعد از شما تاریخ ایران به شما افتخار می کند .

علاقه زیادی به بسیجی ها داشت . شبهای حمله می رفت تو چادر بسیجی ها و آنها را در بغل می گرفت و می بوسید و می گفت : یادتان باشد اگر شهید شدید ، روز قیامت در صحرای محشر بگویید یک بسیجی بود که ما را دوست داشت و ما را شفاعت کنید .

یک مرتبه یکی از بسیجی ها بدون کفش مشغول دویدن بود .

به او گفتم : چرا کفش نداری ؟

گفت کفش ها اندازه ام نیست .

حسن آقا کفش هایش ر ا به او داد و گفت هر چی می خواهی و هر کاری داری بگو تا برایت انجام دهم .

اکبر اقاسی زاده ، عمو:

برای تایید یک سکوی سایت موشکی با شهید آقاسی زاده به بندر عباس رفتیم . سکویی که نیروی هوایی ساخته بود باید توسط حسن آقا تایید می شد . آقای مهندس پس از باز دید . کار نیروی هوایی را تایید کرد . پرسنل نیروی هوایی آن قدر خوشحال شد که آن شب را جشن گرفتند .

همان شب بعد از تایید سکوی سایت موشکی ، شهید به نماز خانه رفت و مشغول نماز شد . من هم خودم را به ایشان رساندم و بدون اینکه متوجه شود ، پشت سرش اقتدا کردم .

نماز که تمام شد ، صدای گریه اش بلند شد و مرتب از خدا طلب شهادت می کرد .

مادرشهید :

چون روز قبل از شهادتش به دلم برات شده بود که این دفعه شهید می شود . پنج بار مجروح شده بود . از ناحیه کمر خیلی درد می کشید باید عمل می کرد . حاج آقای رفیق دوست برای این که او را به پشت جبهه منتقل کند ، به حسن آقا گفته بود : شما که مجروح هستی به تهران بیا تا تعدادی از برادران سپاه را آموزش بدهی و تمام تجاربت را به آنها منتقل کنی و برای آینده مدیر تربیت کنی .

حسن آقا قبول نکرده بود . وقتی حاج آقای رفیق دوست از فرستادن ایشان به پشت جبهه مایوس شده بود به ایشان پیشنهاد داده بود : پس شما برای معالجه به خارج از کشور بروید .

گذر نامه اش را آماده و بلیت و دلار هم برای او تهیه می کنند . قرار بود بچه ها یش را پیش ما بگذارد و با خانمش به اتریش برود . در همین ایام تعدادی ا ز برادران مهندسی سپاه برای عیادتش به منزل ما آمدند . حسن آقا با خبر شده بود که عملیات نزدیک است . فوری از مشهد با آقای میری در اهواز تماس گرفت و از ایشان سوال کرد که آنجا چه خبر است .

آقای میری هم تلفنی به او گفته بود : مجلس عروسی (عملیات ) داریم . شما استراحت کنید .

حسن آقا گفته بود آمدنم واجب است یا مستحب .

آقای میری گفته بود : مستحب موکد .

همان جا تصمیمش عوض شد . خودش را برای رفتن به جبهه آماده کرد .

تا بار آخر هر وقت می خواست به جبهه برود برایش آینه و قرآن می گرفتم ، می گفت : مادر ! تا زمانی که شما آینه و قرآن برای من می گیرید و با من روبوسی می کنید و پیشانی ام را می بوسید . هیچ وقت شهید نمی شوم . تیر از بغل گوشم رد می شود ولی شهید نمی شوم ، مگر شما دعا کنید ، من به دعای شما عقیده دارم ، چطور می شود اگر این بار این کارها را نکنید .

گفتم تا زنده باشم این کار را می کنم و می خواهم شهید نشوی ، در این مملکت خدمت کنی.هر چی می خواهی برای اسلام خدمت کن ، ما هیچ حرفی نداریم .

آخرین باری که می خواست به جبهه برود آمدم آینه قرآن بگیرم ، گفت سعی می کنم بر گردم .

تا جلوی در گاراژ منزل رسیدم ، گفت : مادر ! زمان عاقبت به خیرتان کند ، ما را حلال کنید .

گفتم : مادر این حرفها چیه ، شما که می گویی زود بر می گردم ، شما هنوز جراحتت خوب نشده .

گفت : نه سعی می کنم بر گردم .

نگذاشت برایش کاری بکنم، همان طوری که دوست داشت به آرزویش رسید .

همسرشهید:

مدتی بود که همسرم به واسطه مجروحیت از ناحیه کمر ، درد می کشید . کارهای گذر نامه اش را کرده بود تا برای معالجه و ادامه تحصیل به خارج از کشور برود . قصد داشت دکترایش را بگیرد . یک شب خواب دیدم حسن آقا با پدرم که از سادات است پیش هم هستند .

در خواب حسن آقا گفت : از الان دیگر من با شما نیستم و پیش پدرت هستم .

گفتم : برای چه ؟ زن و شوهر باید با هم باشند .

گفت : نه ، تا الان بودم ، ولی از حالا به بعد پیش پدرت هستم .

صبح که بیدار شدم زنگ خانه را زدند . آقای قالیباف بود .

گفتند : کارهای گذر نامه شما درست شده است ، آماده شوید تا به مشهد بروید .

گفتم نه ، اگر این طور باشد حسن آقا خودشان به من اطلاع می دهند .

آقای قالیباف گفت : شما باید بیایید و عازم مشهد شوید .

گفتم : نه با خودشان آمدم و با خودشان هم می روم . به حرف دیگری گوش نمی دهم .

با مشهد تماس گرفتم و ازپدر حسن آقا سوال کردم .

ایشان گفت : بله بهتر است بیایید .

همان شب ساعت دوازده به فرودگاه اهواز رفتیم ، آقای قالیباف مرا به همراه خانم و مادر خانم خود به مشهد فرستادند . از فرود گاه مشهد ، مستقیم به منزل پدر شوهرم رفتیم . فکر می کردم که گذر نامه مان درست شده است . همین طور که ماشین آهسته حرکت می کرد ، از سر خیابان ماشین استیشن حسن آقا را نزدیک خانه دیدم .

گفتم : چه خوب ! ببین ایشان زود تر از من به مشهد آمده .

جلو تر که رفتیبم ، دیدم نخیر ! چند تا ماشین استیشن ، همه ردیف جلوی خانه پدر شوهرم ایستاده اند . وقتی پیاده شدیم ، عکس همسرم را دیدم که روی میز جلوی در گذاشته اند .

آن لحظه دیگر دست خودم نبود و نتوانستم خودم را کنترل کنم . بعدا فهمیدم که همان قاب عکس را بالای سرم زده بودم و شیشه اش شکسته بود ، دیگر چیزی نفهمیدم .

کاظم آقاسی زاده ، عموی شهید:

از اهواز تلفنی می خواستند خبرشهادت حسن آقا را بدهند . خیلی حاشیه می رفتند .

پدرش گفته بود : فلسفه چینی نکنید . من پدرش هستم ، اگر چیزی از شهادتش دارید بگویید . من آماده ی شهادتش بوده ام ، چون می دانستم روزی شهید خواهد شد .

در جواب گفتند : به شما تبریک و تسلیت می گوییم .

همسرشهید:

با یک چمدان به همراه ایشان به اهواز رفتیم . آنجا هم مرتب در ماموریت کردستان و بندر عباس بود .

سه سالی هم در اهواز بودیم ، دائما به جبهه می رفت و شاید یکی دو روز در هفته پیش ما بود . در اهواز یک اتاقی در هتل داشتیم که اتاق مهمان و اتاق خواب و آشپز خانه و همه چیز در همان اتاق بود و در آن مدت پنج ، شش سال در جبهه هر جایی که می رفتیم با یک اتاق زندگی می کردیم . وقتی به مشهد رفتیم ، حسن آقا می گفت : اینجا قلبم می گیرد . همان زندگی شیرین است .

الان که یادم می آید خودم تعجب می کنم زمانی که حسن آقا به شهادت رسید با سه بچه و همان چمدان به مشهد بر گشتم .

برادرشهید:

شهید در محور ماووت به شهادت رسیده بود . بعد از مدتی بالای سرش رسیدم ، خنده ی زیبا بر لب داشت . چهره ای نورانی و شادابتر از همیشه . به آرزوی دیرینه ی خود یعنی شهادت دست پیدا کرده بود . می توانم به عنوان برادر بزرگترش بگویم ، هیچ وقت در چهره ی او این طور رضایت و خشنودی را ندیده بودم . گویی او را با عطر و گلاب بهشتی آراسته بودند ؛ گویی به تمام آرزو هایش رسیده بود . صورتش تکه نوری بود که در آن شب مثل ماه می درخشید . خداوند او را پذیرفته بود ، هنوز هم وقتی در ساختمانها ، پلها و جاده هایی که حاج حسن در مناطق مختلف ساخته راه می روم ، احساس می کنم او زنده است.

مادرشهید:

بعد از شهادتش خواهرم پیش من آمد و گفت : حیف این بچه ی با استعداد و مقام و معلومات را گذاشتی رفت جبهه و شهید شد ، چرا شما مانع جبهه رفتنش نشدی ؟ حال یک عمر باید بسوزید .

گفتم : راضی هستم به رضای خدا ، شما ناراحت نباشید ، حرف شما درست است . داغ یک جوان برای مادر سخت است ، اما من خوشحال هستم از این که به آرزویش رسید .

خواهرم همان شب که شب جمعه بود و چهار روز از شهادت حسن آقا نمی گذشت قبل از خواب سوره یاسین را می خواند ، شب خواب می بیند جمعیت زیادی در هفت صف شهیدی را با خود می بردند ، خواهرم از آنها سوال می کند شما کی هستید ؟

می گویند : صف اول را که می بینید همه سادات هستند ، صف دوم و سوم مردم معمولی و صف چهارم ما سفید پوشها ملائکه خدا هستیم .

بعد خواهرم سوال می کند : این شهید را که می برید چه کسی است ؟

چه جمعیتی برای او آمده است ! مگر امشب چه خبر است که هفت صف بسته اند ؟

آن سفید پوش می گوید : این شهید از شهدای اوالعزم است . امشب شب زفاف این شهید است ، او آقاسی زاده است .

خواهرم می گوید : این که پسر خواهرم است ، به خدا قسم زن و بچه دارد ، سه تا بچه !

می گویند آن دنیا گذشت ، اینجا دنیای دیگری است که وارد شده است ؛ اینجا عالم آخرت است ، این صف هایی را که می بینید به احترام این شهید آمده اند . شما هم اگر می خواهید با ما بیایید .

خواهرم می گفت : یک مقداری با آنها رفتم که از خواب بیدار شدم .

برادر شهید:

بعد از شهادت حاج حسن آقا برای جمع و جور کردن کارهایش ، با ماشین خودم یک ماه به جبهه رفتم ، مدتی در قرار گاه خاتم النبیا ء با دوستان و همرزمانش صحبت می کردم ، هر جا می رفتم صحبت از او بود . برادرم بعد از پل اهواز در بانک ملی حسابی باز کرده بود و حقوقی که برایش واریز می شد مبلغی را برای مخارج خانواده اش بر می داشت و بقیه را به حساب صد امام برای خانه سازی مستضعفین می ریخت .

یک روز قبل از شهادتش از جلوی همین بانک عبور می کردیم ، حسن آقا گفت : حتما یادت باشد اینجا مبلغی در حساب دارم .

در نزدیکی هتل فجر اهواز یک سوپری بود که برای بچه شهید شیر نگه می داشت ، مرد خوبی بود ، علاقه زیادی به شهید داشت . به مغازه اش رفتم . با چشمانی گریان مرا بوسید و گفت : من تا یک هفته بعد از شهادت برادرت ، برای بچه شیر نگه می داشتم ، وقتی که از همرزمانش فهمیدم که دوست من شهید شده باور نمی کردم . هر وقت یکی از ماشین های جبهه نگه می داشت من به طرفش می دویدم و داخل ماشین دنبال او می گشتم .

یکی از بیسیم چی های جبهه را دیدم ، به من گفت : هنوز وقتی که با قرار گاه خاتم الانبیاء تماس می گیرم ، دنبال آن صدای مهربان می گردم که به من روحیه می داد .

با شخص دیگری که در منطقه رو به رو شدم ، یکی از همکلاسی های قدیمی بود و هر سه با هم توی مدرسه کسایی درس می خواندیم ، او گفت :کجاست آن رشته مهربانی که بسیجیها را در بغل می گرفت و می بوسید و از آنها حلالیت می طلبید ؟

برایم تعریف می کرد که شب عملیات والفجر ۸ مرا در بغل گرفت و بوسید و به من گفت : چرا با این کفشها به خط می روی ؟ اینجا منطقه جنگی است ، کفش محکم و لباس گرم می خواهد .

بعد یک دست لباس برایم آورد و پوتین هایش را از پا بیرون کشید و کفشهای مرا پوشید و مرا در آغوش گرفت و بوسید و گفت : برایم دعا کن که خدا از گناهانم بگذرد . اگر شهید شدی در صحرای محشر مرا شفاعت کن .

رزمنده دیگری به من گفت : د لم برای برادرت تنگ شده .

نتوانست خودش را نگه دارد ، گریه اش گرفت و گفت : شهید چهره ای نورانی وصدای گرم و آرام بخش داشت ؛ هنوز صدای مهربان او در گوشم باقی است . شهید با آن همه شجاعت و شهامت و مردانگی ، تواضع عجیبی داشت . از من رو سیاه تقاضای شفاعت می کرد ؛ ای کاش ! من از او تقاضای شفاعت کرده بودم .

پدرشهید :

دو سه ماه از شهادت حسن آقا گذشته بود . یکی از همرزمانش که او هم بعدا به شهادت رسید به مغازه ما آمد و گفت : در اهواز هفته ای سه روز کلاس اسلحه شناسی داشتیم و من مربی کلاس بودم . حسن آقا هم سر کلاس بود همین طور که مشغول تدریس بودم . او دو سه بار سر کلاس چرت زد . من هم گچی را که دستم بود به طرفش پرت کردم و توی پیشانی اش خورد . ا ز جا پرید ، وقتی به خود آمد گچ را برداشت و برایم آورد و دو دستی به من داد و نشست ، من که از این عمل ایشان شرمنده شدم . بعد از این اتمام کلاس یکی از بچه های کلاس آمد و گفت : ایشان را شناختید ؟

گفتم نه .

گفت : ایشان معاونت مهندسی قرار گاه خاتم الانبیاء است و شما کم لطفی کردید . من خیلی ناراحت شدم ، آن موقع نمی دانستم حاج حسن آقا قبل از شروع کلاس ها ماموریت به اصفهان و ارومیه داشته است وطوری خودش را رسانده بود که نماز صبح را در اهواز خوانده بود و بدون اینکه به منزل برود سر کلاس حاضر شده بود و اطلاعی از مسئولیت و تحصیلاتش نداشتم ، او را به عنوان یک بسیجی ساده می پنداشتم . همان روز به دفترش رفتم و عذر خواهی کردم .

ایشان گفت : عذر خواهی ندارد ، شما انجام وظیفه کردید ، باید تنبیه می شدم ، این حق من بوده ؛ از همان روز من شیفته ایشان شدم .

پدر شهید:

بعد از شهادتش خیلی بی تابی می کردم ، تا این که خانم یکی از بستگان به من گفت : حسن آقا را من خواب دیدم برای شما پیغام داشت ، او می گفت : به پدرم بگویید کمتر ناراحتی کند و بگذارد پشتم به خاک بچسبد .

بعد از آن ، یک شب خودم خواب دیدم که مراسمی را برای حسن آقا در منزل گرفتیم و جمعیت زیادی هم آمده اند . در همین حین چشمم به عکس شهید روی دیوار افتاد و گفتم : چقدر خوب بود که شما خودت هم در مجلس می بودی . ناگهان دیدم قاب عکس حرکتی کرد و سپس ظاهر شد و دستش را به گردن من انداخت و من را به سینه اش فشار داد . بعد ایشان حرکت کرد و از اتاق خارج شد . طوری که وقتی از خواب بیدار شدم خودم را لب تخت دیدم و دست هایم را حلقه کرده بودم . تا مدتی باورم نمی شد ، فکر می کردم او را می بینم .

مادر شهید :

پنج شب پس از شهادت حسن آقا می گذشت ، یک روز برادرش پیش من آمد و شروع به گریه و بی تابی کرد ، مرتب سرش را به دیوار می زد .

گفتم : این کار را نکن ، برادرت راضی نیست .

گفت : حیف نبود ! این قدر خرجش کنید برای ادامه تحصیل او را به کانادا فرستادید ، چرا گذاشتید این قدر به جبهه برود تا به شهادت برسد ، شما مقصر هستید ، اگر شما جلوگیری می کردید او نمی رفت . ما چه می دانیم این مقامی را که می گویند چیست ؟ حیف جوانی او نبود ؟

خلاصه همین طور که صحبت می کرد گریه اش گرفت . من هم کمی او را دلداری دارم و بعد از ساعتی به منزل خودشان رفت ، صبح روز بعد دوباره به منزل ما آمد و دستم را بوسید ، گریه اش گرفت و گفت : مادر دیگر از این غلتها نمی کنم .

گفتم چرا ؟

گفت : دیشب برادرم به خواب من آمد ، مقام و درجات برادرم را دیدم ، دیگر من باشم که در رابطه با شهدا چیزی بگویم !

گفتم : چی دیدی ؟

گفت : ایشان کلید درباغی را به من داد و به ساعتش نگاه کرد . گفت : هفت ساعت وقت دارید که با خانمت بروی داخل این باغ و بگردید ، بعد از هفت ساعت از باغ بیرون بیایید .

گفتم : شما کجا می روید ؟

گفت : با این دو نفر که می بینید از دوستان هستند به اهواز می رویم ، شب بر می گردیم .گفتم : شما که شهید شده اید دیگر چرا به اهواز می روید .

گفت : در عین حال که ما شهید شده ایم ماموریتمان هنوز ادامه دارد ، صبح به اهواز می رویم شب بر می گردیم .

داخل باغ شدیم ، باغ بزرگی بود . مشکل دیدیم بتوانیم تمام باغ را بگردیم . نصف باغ را گشتیم ، بعد خانمم گفت : برادرت اجازه که داد ، پس برویم این قصر ها را بگردیم . داخل قصر شدیم . چند طبقه بود ، هر طبقه اش یک رنگ بود ، تخت و پرده های حریر صورتی و مخمل زرد و خلاصه همه چیز در آنجا بود .

خانمم خسته شد و گفت : برادرت گفته که استراحت کنید ، مقداری بنشینیم . مدتی که گذشت بلند شدیم تا بقیه باغ را بگردیم ، دیدم برادرم داخل باغ است .

گفتم : کلید باغ که پیش ماست .

گفت : ما دو تا کلید داریم ، وقت شما تمام شد .

به ساعتش نگاهی کرد و گفت :هفت ساعت شما تمام شده ، برید .

گفتم نه ، قست داریم همه باغ را بگریم ، اصلا شما چه نیازی به این باغ بزرگ دارید ، مگر این باغ مال شما نیست ؟

حسن آقا گفت : بله همین طور است ، هر کدام از این دوستان هم یک باغ به این بزرگی دارند .

گفتم : پس خواهش می کنم بگذارید که ما دو نفر هم اینجا باشیم .

حسن آقا گفت : هنوز برای شما خیلی زود است و با اصرار ما را از آنجا بیرون کرد .

مهدی آقا خانی :

ماهی یک بار به پابوسی امام هشتم می آمدم و هر بار برای قرائت فاتحه ای بر مزار شهید آقاسی زاده در صحن آزادی بهشت ثامن الائمه حاضر می شدم ، سفر آخر قبل از نیمه شعبان بود که سر مزارش رفتم و گفتم : رفاقت که یک طرفه نمی شود ، تا به سراغم نیایی من دیگر سر خاکت نمی آیم .

وقتی از مشهد بر گشتم ، نیمه شعبان بود ، در منزلمان به همین مناسبت چند شب جشن بود . د ر یکی از همان شب ها خواب دیدم که در پشت خانه سرو صدا است ، من هم یک کاسه نذری دستم بود داخل خیابان رفتم تا ببینم چه خبر است . دیدم عده ای از شهدا در حرکت هستند و شهید آقاسی زاده هم در جلو میدان دار آنها بود و شعار می داد . تا چشمش به من افتاد با حرکت چشم هایش به من سلام کرد و اظهار محبت نمود .

من هم سلام کردم و دنبال آنها راه افتادم ، مرتب این شعار را می داد : الا ای درد ، در مانت حسین است . و بقیه شهدا هم جواب می گفتند و محکم به سینه می زدند . خلاصه ده پانزده روز بیشتر طول نکشید که شهید در خواب به سراغم آمد.

بعد از نیمه شعبان به مشهد رفتم و گفتم : حالا مساوی شدیم ، هر دیدی یک بازدیدی دارد . حالا فهمیدم من به یاد شما نیستم شما هم به یاد ما هستید .

حسین جعفری ، شوهر عمه شهید:

بعد از شهادت آقاسی زاده یک شب ایشان را در خواب دیدم که گفت : بروید به پدرم بگویید یک امانتی دستشان داشتم ، آن را به سپاه بر گرداند .

گفتم : چیست ؟

گفت : آقا جانم خودشان می دانند . صبح برای عیال تعریف کردم که حالا به داداشت بگویم یا نه .

ایشان گفت : شما بگویید ، عیبی ندارد ، یک وقت می بینید یک چیزی هست که یادشان نیست .

به هر شکلی بود به حاج آقا گفتم : ایشان هم فکری کرد و گفت : چشم ، حتما لباس های سپاه را گفته . آنها را برای تبرک نگه داشتم . د لم نمی آمد تحویل بدهم . چیز دیگری ندارد . به سپاه می روم و تحویل می دهم .

پدرشهید:

یک شب حجت پسر شهید داخل حال خوابیده بود ، حجت چهار پنج سال بیشتر نداشت . بعد از چهلم شهید بود که نیمه های شب صدای صحبت حجت را شنیدم . بیدارشدم و به نزدش رفتم ، حالت عجیبی داشت ، دست هایش را حلقه زده بود و در خواب می گفت : منو ببر! منو ببر !

بعد نمی دانم حاج حسن به او چی گفت ؛ همان طور که چشم هایش بسته بود ؛ خودش را از روی زمین بلند می کرد و می خواست به اصطلاح پدرش را بغل کند ، بعد پدرش هم با ایشان صحبت می کرد ، حجت در جواب پدرش می گفت : نه تو دروغ میگی ، نمی آیی ! و دوباره ساکت می شد و چند لحظه بعد می گفت : باشه ، پس حتما بیایی بابا …

همین طور که این کلمات را تکرار می کرد ، دستهایش افتاد و نفس آرامی کشید و خوابید .

وقتی پیکر حاج حسن آقا را به مشهد منتقل کردند ، مادرم قبل از ما با چند نفر به ستاد معراج شهدا رفته بود . وقتی ما به آنجا رفتیم ، صحنه ای را دیدم که مرا به یاد روز تولدش می انداخت . و این پیر زن خودش را روی پیکر حسن آقا انداخته بود . خودش را می زد و گریه می کرد و می گفت : چیز هایی که من آن روز گفتم حالا دستگیرم شد .

مصطفی خرامان:

برگرفته ازخاطرات شفاهی خانواده ودوستان شهید

روز اول که معرفی شدم ،گذاشتندم راننده .یک جیپ بهم داده بودند که باید باهاش همه کار می کردم .روز اول وقتی وظایفم را مثل فشنگ توی خشاب برایم قطار کردند ،فقط جا به جا کردن تانک های سوخته ی کنار جاده جزوشان نبود .هنوز عرقم خشک نشده بود کخه اولین ماموریت از راه رسید .ماموریت بردن یک نفر از گردان خودمان به اهواز .فرمانده صدایم کرد و گفت :حاج حسن را می بری می رسانی اهواز .موقع رفتن ،تند نرو .موقع بر گشتن ،گازش را بگیر که زود برسی .

به نظرم کارها بر عکس بود .معمولا وقتی کسی را می خواهند به جایی برسانند ،تند می روند .ولی دستوری که به من داده بودند ،بر عکس بود .گل مالی ماشین هم جزو کارهای جبهه بود .

معمولا راننده یک دستمال دستش است که هر جای ماشین لک شد ،تمیزش کنند .من باید به ماشینم گل می مالیدم .

ماشین ها باید استتار می شدند .جاهایی از ماشین که تمیز بود ،گل می مالیدم و منتظر می شدم تا حاج حسن بیاید .از یکی پرسیدم :این حاج حسن چه جور آدمی است .

پیش خودم فکر کردم آمده نقشه ی منطقه را تهیه کند .

می توانستم توی راه بفهمم چه کاره است و برای چه آمده .

یک ربعی که گذشت آمد .جوان تر از آن بود که فکر می کردم .لباس های بسیجی ،سر و وضع خاکی و یک خروار اخم .خیلی ازش خوشم نیامد .سوار که شدیم پرسید راه را بلدی ؟گفتم بله .گفت دستت درد نکند ،رسیدیم اهواز بیدارم کن .

همین که راه افتادیم ،خوابید .خیلی لجم گرفت .هوا تاریک شده بود و دلم می خواست یک هم صحبت داشته باشم .فهمیدم چرا گفتند موقع رفتن آرام برو .باید آقای مهندس می خوابید !با چراغ خاموش ،مجبور بودم آهسته برانم .همچین می رفتم که انگار عروس می بردم .توی راه با خودم هزار تا فکر کردم .

وقتی برسیم ،باید ببرمش خانه اش .آن وقت خودم همه ی راه را بر می گردم .

این آقات هم با خیال راحت ،سریال خوابش را ادامه می دهد .

خوب می ماندی صبح می رفتی که ما را هم زابرا نمی کردی .

با همین فکر ها و فکرهایی مثل این که اگر یک خمپاره بیاید سراغمان چه می شود ،تا اهواز رفتم .به شهر که رسیدیم ،بیدارش کردم و با کنایه بهش گفتم :ببخشید من چون آدرس خانه را نداشتم ،بیدارتان کردم .

با تعجب پرسید خانه ؟

نگاهی به دور و بر انداخت .چند لحظه ای طول کشید تا حواسش آمد سر جا یش .بعد گفت مستقیم !

بقیه راه را او آدرس داد .

این قدر چپ و راست کردیم تا از جلوی ستاد سر در آوردیم .پیاده شد و گفت من فردا صبح باید برگردم .تو برو ،معطل من نشو .صبح یک ماشین گیر می آورم و بر می گردم .

راه بر گشتن را به خمپاره ها فکر نکردم .به این فکر می کردم که چقدر گناه بنده خدا را شستم .نمی فهمیدم چرا شبانه رفت می توانست توی گردان ما بخوابد .همچنان در فکر رسیدن و خوابیدن بودم که نفهمیدم کی رسیدم .

رسیدم و دیدم فرمانده گردان لباس پوشیده و منتظر من است .پیش خود گفتم :یا علی به فریاد من برس !این یکی خواب ندارد .

ترسیدم ماموریت جدیدی در کار باشد .با ترس و لرز سلام کردم .جواب سلام را داد و گفت خدا قوت !

گفتم خیلی ممنون !

خسته شدی ،نه ؟

گفتم :خسته نشدم پکیدم !تا بروم و بر گردم ،یک کلام هم حرف نزدم .

گفت :این بنده خدا فرصت نمی کند بخوابد ،یک وقت هایی ،مثل همین موقع که تو بردی اش ،تو ماشین می خوابد .

گفتم :گفت صبح بر می گردد .

گفت می دانم دستت درد نکند ،تو برو بخواب .من باید بروم جایی و بر گردم .خودم می روم و می آیم .

تعارف کردم که همراهش بروم .قبول نکرد .او ماشین را برد و من رفتم که بخوابم .حساب آمده بود دستم که بعد از آن ،از خواب درست و حسابی خبری نیست و همین طور هم شد .

تازه در مغازه را باز کرده بودیم که آمد .پسر بهترین دوستم در مشهد بود . سال ها با هم دوست بودیم و من هر وقت می رفتم زیارت ،شام یا ناهار مهمان پدرش می شدم .این پسر حاجی را خوب یادم بود .چون خلق خوشی داشت .اسمش حسن بود باهاش خوش و بش کردم و حال بابا ش را پرسیدم .فهمیدم خیلی حوصله ندارد .خودمم هم پسری همسن و سال او داشتم و می دانستم کی ها حوصله دارند و کی ها ندارند .می دانستم باید بروم سر اصل مطلب :چه خبر ؟چه عجب از این طرف ها .

زود تر از آن که فکر می کردم رفت سر اصل مطلب .مثل همیشه مودب و متین .

حاج آقا ،شرمنده که مزاحم شدم .یک کمی پول لازم داشتم .

گفتم دشمنت شرمنده .بابای تو به گردن من آن قدر حق دارد که من هر چی دارم و ندارم ،تقدیم می کنم .

پیش خود فکر کردم شاید آمده تهران ،کیف پولش را گم کرده .می دانستم که نباید پرس و جو کنم .فکر کردم با یک صد تومانی کارش راه می افتد .تصمیم داشتم اگر گفت صد تومان ،بهش دویست تومان بدهم .با خیال راحت پرسیدم حا لا چقدر لازم داری .

گفت شرمنده ام .می دانم که کمی زیاد است ولی اگر ممکن است دو هزار تومان .

کله ام سوت کشید .آن موقع ها دو هزار تومان خیلی بود .حقوق چهار ماه یک کارمند بود .می توانستم پول را بهش بدهم اما ترسیدم .بعدا بابا ش گله می کرد که چرا بدون اجازه یک همچین کاری کردم .ازش پرسیدم که بابا ت خبر دارد که گفت :نه ولی اگر می خواهید بهش زنگ بزنید ،بگویید .

دلم می خواست همین کار را بکنم .وقتی خودش پیشنهاد داد ،خوشحال شدم .این طوری دلخوری هم پیش نمی آمد .

بهش تعارف کردم که بنشیند تا تلفن بزنم .زنگ زدم به مغازه پدرش .خودش گوشی را بر داشت .خوشحال شد و کلی ذوق کرد .بعد از حال و احوال و چاق سلامتی موضوع حسن را بهش گفتم .چند لحظه ای سکوت کرد و گفت :عجب !آمد این جا از من هزار تومان به اش ندادم .حالا آمده سراغ شما دو برابرش را می خواهد .

صدای دوستم از آن طرف خط می لرزید .می دانستم که حق دارد نگران شود .این را هم می دانستم که زمان مناسبی برای نصیحت نیست .گفتم :حاجی جان ،باید هوای این جوان ها را داشت .حسن شما هم گل سر سبد است .

سعی کردم یک جوری ندا بدهم که من در دادن این پول عذری ندارم .فقط شرط رضایت توست .او هم پیام مرا دریافت کرد و گفت :برای این که جای دیگر نرود ،پول را بهش بده .ولی یک زحمتی هم برام بکش .

گفتم: رو چشمم هر چی باشد .

گفت: می توانی هوایش را داشته باشی که بفهمیم پول را برای چی می خواهد ؟

گفتم :آره بابا ،این که کاری ندارد .خیالت راحت باشد .

گوشی را گذاشتم و پول را به حسن دادم .بهش سفارش کردم که مواظب باشد و شب هم بیاید خانه خودمان .تو رودرواسی دو هزار تومان ،قبول کرد که شام مهمان ما باشد و رفت .مجتبی یکی از شاگردان مغازه ام ،بچه ی زرنگی بود .به او گفتم سایه به سایه این حسن آقا برو ببین کجا می رود و چه کار می کند .

دو ساعت بعد ،پول را از مشهد حواله کردند و نزدیکی های غروب مجتبی بر گشت و گزارش داد .

با یکی از رفقایش رفتند همه پول را نوار خریدند .از یک جا هم نخریدند .گمانم نمی خواستند کسی شک کند که این همه نوار خالی را برای چه می خواهند .بعد رفتند خانه ی همان رفیقش و دیگر هم بیرون نیامدند .

می شد فهمید که نوارها برای برای چه می خواهند .زنگ زدم به پدرش که دل نگران نباشد .شب که آمد خانه ما ،بعد از شام ،صحبت را کشیدم به سیاست و بهش گفتم :شما جوان ها بیشتر سرتان توی کار است .من خیلی دلم می خواهد یکی از نوارهای آقا را گوش کنم .تو تا حالا چیزی از نوارهای آقا را شنیده ای ؟

دست کرد توی جیب بغلش و یک نوار بیرون آورد و داد به من و گفت :داغ داغ است .همین امروز از توی تنور در آمده .آخرین نوار سخنرانی آقاست .

معلوم شد پول ها را برای چی می خواسته .همان شب ،هم نوار را گوش کردم و هم پدرش را در جریان قرار دادم .شب ذا پیش ما نماند گفت باید برود ،کار دارد .می دانستم تا صبح نمی خوابند و کار می کنند ،چون بعد از شام چرتش گرفته بود .

تازه آمده بودم گردان مهندسی مسلم بن عقیل .راننده ی وانت بودم و از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را که همان مجروحان فلک زده بودند ،جا به جا می کردم .همه چیز گردان برایم جالب بود .روابط بچه ها ،رفاقت شان و مهندسی که می گفتند کانادا درس خوانده و معاون فنی قرار گاه است و می تواند توی ستاد باشد ،اما دائم توی خط مقدم می پلکد . در این میان ،یک چیزز از همه چیز ها جالب تر بود .بعضی از بچه ها وقتی می خواستند به هم تیکه بیندازند ،می گفتند این پنج تا تخم مرغ است یا ده تا تخم مرغ یا صد تا تخم مرغ است .

اولین بار ،این حرف را از زبان یکی از بچه ها شنیدم توی سایه نشسته بودیم و خستگی در می کردیم ،هوا گرم بودو دم داشت .یکی ،یک قوطی کمپوت را باز کرده بود .نصفه خورده بود و نصفه نخورده را گذاشته بود جلوی در سنگر ،یکی دیگر که داشت می رفت توی سنگر ،چشمش به آن نصفه نخورده کمپوت افتاد و فریاد زد :کی این کمپوت را نصفه خورده ؟این به اندازه پول پنج تا تخم مرغ است .

از توی سنگر جوابش را دادند :آن تخم مرغ ها مال من است .بگذار باشد دارم می آیم .

جالب بود که در لحن هیچ کدام از آن دو مسخرگی نبود .دلم می خواست بدانم چرا آن نصفه کمپوت را با تخم مرغ مقایسه می کنند .این بود که دلم می خواست بدانم جریانش چیست و چطوری ساخته شده .

دومین بار این کد را وقتی شنیدم که داشتم می رذفتم ناهار بیاورم .محمود عروجی یکی از بچه ئهای تدارکات ،یک کیسه نان خشک آورد که با خود ببرم .کیسه خیلی بزرگ نبود ولی وقتی آن را به من می داد ،با افسوس گفت :ببین چه جوری حرامش کردند .همین هیچی نباشد ،پول بیست تا تخم مرغ است .

ازش پرسیدم :جریان چیه که هر چی حیف و میل شده باشد ،پای تخم مرغ هم می آید وسط .

گفت :این را مهندس انداخته سر زبان ها .جریانش مفصل است .خدا قسمت کند که یک بار به خودت بگوید ،حال می کنی .برو ،وقتی بر گشتی همه چیز را برایت تعریف می کنم .

رفتم و بر گشتم. اما آن روز و دو سه روز بعد فرصت نشد که از عروجی قضیه تخم مرغ ها را بپرسم .در اثر کار زیاد ،موضوع یادم رفته بود تا آن که ماجرای کیسه های سیمان پیش آمد .پشت وانت ،چهار تا کیسه سیمان داشتم .قرار بود که آن ها برای ساختن یک سکوی استقرار ضد هوایی استفاده کنند .جای سکو را مهندس تعیین کرده بود و قرار بود سیمان ها را فردای آن روز ببرم به محل تعیین شده .همان شب وقتی می خواستیم برویم سراغ شام ،یکی از بچه های تدارکات با من آمد .پیشنهاد کرد سیمان ها را بگذاریم پایین و پشت وانت را آب بگیریم .همان کار را کردیم و وقتی بر گشتیم ،یادمان رفت دوباره کیسه های سیمان را بگذاریم پشت وانت .صبح روز بعد ،آماده می شدم بروم سر وقت کارهای روزانه که یکی آمد سراغم و گفت :برو مهندس کارت دارد .

صبحانه را خورده بودم ،لباس هم پوشیده بودم و داشتم بند پوتین هایم را می بستم .در واقع ،آماده ی آماده بودم .با سه سوت خودم را رساندم به مهندس .دلم می خواست این آدم استثنایی را ببینم .آدمی که ینگه دنیا را ول کرده بود ،آمده بود تو خاک و خل جبهه مهندسی می کرد .چنان اخمی کرده بود که تا آن روز لنگه اش را ندیده بودم .سلام کردم .جوابم را داد و پرسید :کیسه ها را تو گذاشتی اینجا ؟

اشاره کرد به کیسه ها .آب افتاده بود زیرشان و به نظر می رسید که آن زیر زیر یه پکیده است .ما شب قبل برای اینکه پشت وانت را بشوییم ،رفتیم نزدیک تانکر آب .کیسه های سیمان را همان جا گذاشتیم زمین .آبی که برای شستن دست و رو و وضو گرفتن استفاده کرده بودند ،راه گرفته بود ،رفته بود زیر کیسه ها .خدایی ناراحت شدم .مثل کسی که به خودش اعتراض کند ،گفتم :ای بابا !چرا این جوری شده ؟!

رفتم سراغ کیسه ها .اولی را بغل کردم ،گذاشتم روی خشکی .دومی را آمد کمکم .سومی را هم گذاشتیم روی آن دو تای دیگر .برای برداشتن آخری گفت :این یکی را اگر بلند کنیم ،سیمانهایش می ریزد .بهتر است بر گردانیمش .

با احتیاط ، کیسه را گرفتیم و آن را بر گرداندیم .کاغذ آن طرفی که با آب تماس داشت ،وارفته بود .به اندازه یک دیس پلو ،سوراخ شده بود .در چرخاندن کیسه ،به اندازه دو تا بیل سیمان ریخت روی زمین .

کار که تمام شد گفتم :دیشب می خواستیم برویم شام بیاوریم ،گذاشتیم شان پایین .آن موقع این جا خشک خشک بود .

گفت :خدا را شکر که زیاد حیف و میل نشده .می دانی یک کیسه سیمان پول چند تا تخم مرغ است .

می دانستم توی شهر ها سیمان گیر نمی آید .می دانستم یک کیسه سیمان را چند برابر قیمت می فروشند .اما نمی دانستم پول یک کیسه سیمان چند تا تخم مرغ می شود .با شرمندگی گفتم نه والله .

با عصبانیت گفت برویم .

احساس کردم بیشتر از حیف و میل شدن سیمان ،از این عصبانی است که من نمی دانم با پول یک کیسه سیمان چند تا تخم مرغ می شود خرید .رفتیم سیمان ها را پای سکو خالی کردیم .او ماند همان جا و من بر گشتم مقر گردان .بر گشتم و یکراست رفتم سراغ محمود عروجی .داشت آمار پوتین های انبار گردان را می گرفت .شر شر عرق می ریخت و سخت مشغول بود .گفتم :قضیه تخم مرغ ها چیه ؟

چند تا پوتین شمرد ،تا رسید به صد و بیست .گفت صد و بیست یادت نرود .

بعد کمر راست کرد .عرق پیشانی اش را پاک کرد و گفت :فکر کردم کلا یادت رفته .

گفتم :امروز صبح باید می گفتم یک کیسه سیمان چند تا تخم مرغ می شود .

گفت :ا …پس خفت تو را هم گرفت ؟!گفتم بد جوری شرمنده شدم !حالا بگو ببینم ،موضوع چیه ؟

گفت :یک بار نامه ای از یک پیرز ن آمده بود .نامه را نوه اش برایش نوشته بود .پیر زن بعد از کلی دعا و ثنا ،گفته بود که بعضی شب ها ،شام نخورده ،تخم مرغ های شامش را جمع کرده ؛آنها را فروخته و پولش را برای ما فرستاده!! می دانی چقدر پول فرستاده بود ؟

پرسیدم :چقدر .

گفت :نهصد و پنجاه تومان .پول را گذاشته بود توی پاکت و همراه یک کیسه کشمش فرستاده بود .یک شب داشتیم هدایا را باز می کردیم ،این نامه افتاد دست مهندس نیم ساعتی میخ نامه شده بود .بعد نیم ساعتی هم گریه گرد .اشک همه ما را هم در آورد .از آن روز به بعد ،هر کی چیزی حیف و میل می کند ،باید حساب کند ببیند آن پیر زن چند شام نخورده .

گفتم :پر بی راه نیست .

گفت :برو به اش بگو ،نامه پیرزن را می دهد بخوانی .

پرسیدم :نگه اش داشته ؟

گفت :مثل یک سند تاریخی ،لای یک کتاب .

تصمیم گرفتم ،بعدا حتما نامه را ببینم .داشتم به همین فکر می کردم که محمود پرسید ؟تا چند شمرده بودم !؟گفتم صد و بیست .

رفتم کمکش تا زود تر کارش تمام شود .

آثارباقی مانده از شهید

سخنرانی شهید آقاسی زاده در سال ۱۳۶۵ در دانشگاه تبریز

بسم الله الرحمن الرحیم

یا ایها الذیا امنو استعینو با الصبر و الصلوه ان الله مع الصابرین ول تقولو لمن یقتل فی سبیل الله بل احیاء و لکن لا تشعرون ، و لنبلونکم بشی من الخوف و الجوع من الاموال و النفس و الثمرات و بشر الصابرین .

الذین اذا اصابتهم مصیبه قالو انا لله و انا الیه راجعون ؛ اولئک علیهم صلوات من ربهم و رحمه و الئک هم المهتدون .

جهت شادی ارواح طیبه شهدای اسلام فاتحه مع الصلوات . جهت پیروزی رزمندگان اسلام ، سلامتی امام و تعجیل در فرج آقا امام زمان صلوات بعدی را بلند تر بفرستید .( صلوات حضار )

ما قصد مزاحمت نداشتیم ولی مراجعات برادر ها و تقاضایی که می شد این احساس تکلیف و وظیفه شرعی را در من به وجود آورد که لبیک گفتم . ان شا الله مورد رضای خداوند قرار گیرد و این محفل و مجلس مفید برای اسلام و مسلمین باشد .

برادران و خواهران ! جنگ تحمیلی از ابتدا تاکنون تحولات گوناگونی را داشته است و شما حضار محترم از طریق جراید و صدا و سیما مطلع شده اید . از مهمتریم مسائلی که در جنگ تحمیلی برای ما ارزش دارد مسئله رهبری است . بینش روشن ، تدبیر ، قاطعیت و صراحت امام به وضوح برای همه آشکار است . حضرت امام در مقاطع گوناگون تکلیف تمام اقشارملت و گروهها را مشخص کرده اند تا نسبت به سهم خودشان در جنگ شرکت کنند . حضور مداوم رزمندگان . و پیروزیهای به دست آمده ا ز طریق بسیج مردمی را مرهون پیام های مهم امام هستیم . اولین نکته ای را که چرا حضرت امام چنین پیامی را دادند . ما از آغاز جنگ به نیروهای متخصص نیاز داشتیم . از آغاز جنگ یا دشمنان بعثی و صهیونیستی در گیر بودیم . برای همه ی کشور های دنیا و همه اقشار این ملت واضح است که این جنگ ، جنگ ملت با ملت نیست ، بلکه جنگ اسلام ، جنگ مذهب با دنیای کفر است . منتهی از آغاز جنگ دشمن به تناسب قدرت و شرکت از طرف ملت ایران و مسلمانان وفادار به اسلام و امام و انقلاب ، سرمایه گذاری کرد و همیشه سعی می کند تا از لحاظ فنی و رزمی و تمرکز قوا بر ما برتری داشته باشد و مانع پیشرفت نظامی ، تخصصی وفنی ما باشد .

از شروع جنگ تحمیلی ما فاقد تخصص های لازم بودیم و شاید تا عملیات والفجر مقدماتی هنوز به وجود مهندسی و وسایل فنی در جبهه به طور صریح و مشخص احساس نیاز شده بود . در حالیکه مهندسین آمریکایی ، روسی و مشاوران فرانسوی و مصری و سعودی و دیگر کشور ها در عراق مشغول طراحی و تدبیر و تهیه طرح های مهندسی و ایجاد موانع مصنوعی برای رزمندگان ما بودند .

اگر بخواهیم در عدد و تخصص ، دشمن را با خودمان مقایسه کنیم نباید این پیروزی ها را می داشتیم . از طرفی اگر ما نیروی متخصص در این مملکت داشته باشیم که در همین دانشگاه تبریز چند هزار متخصص هستند . اگر از نظر تقوا و تعهد و تزکیه در مسیر اسلام آمادگی نداشته باشند بی ثمر خواهند بود . ما در گذشته این کمبود ها را با ایثار از جان گذشتگی همین بسیجیها جبران کردیم . به چه صورت ؟ من یکی دو نمونه از این تجربیات را شخصا در جبهه شاهد آن بودم . عرض می کنم ، نه به خاطر اینکه شما را ناراحت کنم و نگران بشوید بلکه ما به فرمایش امام و فرماندهان در موضع بسیار قوی هستیم و باید امر آنها را به نقطه اوج و تعالی خودش برسانیم و ان شا اله این کارهم خواهد شد .

در عملیات محرم وقتی مسئله عبور از یک رود خلانه صد متری پیش آمد ، پلی برای عبور موجود نبود . بچه های بسیجی لشگر امام حسین (ع) از اصفهان دست به دست هم ، مثل زنجیر در کنار هم قرار گرفتند و در داخل آب ، پشت هم در عرض رود خانه ایستادند تا نیروها از پشت اینها به آن طرف آب عبور کردند . در همین حرکت ، شهدایی را داشتیم که جنازه هایشان را از بندر گناوه و کویت آوردند . چرا ؟ کجا بودند این مهندسین ما ؟ این دکتر های ما ، این فوق لیسانس های ما ، این دانشجویان ما . در والفجر مقدماتی وقتی به کانال و سیم خاردارهای دشمن رسیدیم و مشکل عبور داشتیم و من به اصطلاح برای راه حل رفته بودم ، دیدم بین این بسیجی ها بحث است . دعوای آنها را جویا شدم . گفتند : نتیجه ای که گرفتیم اینکه عده ای خود را روی سیم های خار دار بیندازند و بقیه از پشت آنها عبور کنند و برای این کار از یکدیگر سبقت می گرفتند . آیات ما ، در آن زمان که بسیجیها به خاطر این نیازهای مهندسی و نداشتن امکانات عبور از رود خانه و کانال ها به شهادت می رسیدند ، در این مملکت متخصص نداشتیم .

این پیروزیهایی که در این مدت به دست آمده همه نشانه تقوا ، اخلاص ، تزکیه همین بسیجیها می باشد که در جبهه ها حضور پیدا کرده اند و به هر حال جنگ را به این نقطه رسانده اند . من همین جا قبل از این که مسائل بعدی را عنوان کنم لازم می دانم از مهندسین جنگ که جزو پیش کسوتان بودند و در عملیات والفجر ۸ به شهادت رسیدند نام ببرم .

شهید آل اسحاق ، شهید باکری ، شهید سلیمی ، که از مبتکرین و مهندسی جبهه و جنگ و از همین دانشگاه تبریز بوده اند . حتی در گروه فرماندهی که با وجود کار زیاد و دست خالی رنجهای فراوانی را کشیده اند تا اساس تشکیلات رزمی را در جبهه به وجود آوردند و زمینه رشد را برای آینده فراهم کردند .

ما در والفجر مقدماتی شاید ده بیست درصد وابسته به عملیات مهندسی بودیم ولی بعد از عملیات والفجر ۸ بین پنجاه تا شصت در صد جنگ مهندسی است . یعنی به همان تناسبی که این لشگر های بسیجی ، این طلایه داران انقلاب و اسلام را داریم باید مهندسین بسیجی به فنون روز آشنا باشند . دشمن ممکن است مانع ادامه پیشرفت هایی مثل فاو بشود ،

بلکه ممکن است مجبور شویم به این طرف اروند بر گردیم و امام امت با احساس این مطلب فرمایشات مهم خود را بیان داشتند . حالا چند دقیقه ای به عنوان تکلیف در محضر خدا و در کنار یکدیگر از نظر فیزیکی خودمان را بررسی کنیم . آیا ما مدعی مسلمانی هستیم ؟ اگر صرفا در گفتن کافی است ؟ آیا میدان عمل ایجادنشده ؟

اگر ما مدعی و پیرو خط ولایت فقیه و رهبری هستیم ، اگر خودمان را دانشجوی دانشگاه جمهوری اسلامی می دانیم ، چرا وقتی امام امت فرمان می دهد شما تا امروز در دانشگاه هستید ؟ مگر پیام امام چند روز پیش به گوش شما نرسید ؟ آیا بهانه و دلیلی هست که در حضور امام زمان بیاوریم که آقا ما به این دلیل نتوانستیم لبیک بگوییم . فرمان امام مگر چه بود . امام به طرز صریح فرمودند : ملت عزیز ایران در تمامی صحنه ها خود را ملزم به ادای تکلیف الهی و دفاع از دستاوردهای آن می دانند . چه پیروز بشویم .و چه شکست بخوریم . چه شهید بشویم و ،چه مجروح بشویم و چه بر گردیم .

امروز پر کردن جبهه های نبرد از نیروهای آموزش دیده و آماده دفاع از اسلام در هر زمینه ای مهم است . من علاوه بر عمران و راهسازی در رشته مکانیک هم درس خوانده ام و خطاب به شماست که در جبهه به نیروهای فنی ، تعمیر گاه موتور های جوش . و جرثقیل ها ، لودر ها ، بولدوزر ها و دیگر دستگاه های رزمی نیاز است . ما نیاز تخصصی جبهه هایمان را باید خودمان تامین کنیم . نمی خواهیم از روس و انگلیس و آمریکا کارشناس بیاوریم . لذا نباید عدم حضور در جبهه را با عناوین مختلف توجیه کرد .همه ی اقشار مختلف باید آمادگی دفاع از اسلام و ایران را داشته باشند . شما دانشجویان هم جزو اقشار همین ملت هستید .

باید قدر این نیروهای بسیجی را که به جبهه اعزام شدند بدانیم و برای کارهای مهندسی و رزمی و فنی مورد نیاز آنها شتافت . فردا دیر است .

امام فرموده اند : دانشگاه سنگر است . مسجد سنگر است . در هر زمان (تکلیف) یک موقعیتی ایجاب می کند ، هیچ چیز مانع از انجام آن نمی شود .

امروز سنگر مسجد است . امروز سنگر دانشگاه است . شما از خدا و امام زمان و از ائمه اطهار و از امام حسین که امروز تولد ایشان است در قیامت خجالت نمی کشید !

امروز بر ما تکلیف است و تا فرماندهی در جبهه است ، نمی توانیم بر گردیم . فرمایشات امام تنها یک پیام نیست ، یک کاغذ نوشته شده نیست .

ای برادرها ! آن قرآنی که در دست می گیرید چکیده آن قرآن امروز در مملکت و در جنگ همین فرمایش امام هست . امام تاکید بر پر کردن جبهه ها را برای همه اقشار داشتند . سپاه هم نیاز ها را اعلام کرده است . پس برادر ها زود تر انتخاب کنید . شما می دانید . اگر شما در این خیابانها و فضای سبز و دلپذیر دانشگاه قدم می زنید وقت را تلف می کنید . در حالیکه در خط مقدم جبهه به خاطر نداشتن یک سنگر مطمئن در روز ، د هها نفر شهید می شوند . شما ضامن خون شهدا هستید . فردای قیامت ا ز همه شما سوال می کنند . مگر پیام امام رانشنیدید ؟

ای دانشجویان عزیز ! ای متخصصین ! ای دانشجوی سال آخر ! اگر به خودتان می بینید در رشته های مختلف در جبهه خدمت کنید ، بروید . این پیام به همان مقدار که یک پیام الهی و مذهبی و نظامی است . در رابطه با تجهیز و آمادگی مردم برای شرکت در جنگ یک آزمایش قوی و عملی برای هر فردی است که بسنجد واقعا در عمل چقدر مسلمان است . چقدر عمل می کند به اسلام . من قدری از عملیات والفجر ۸ و معجزاتی که در این عملیات بود ، خدمت برادرها می گویم : من هم در قیامت مسئولم . و یقه من را می گیرند . چرا جمعیتی در دانشگاه حضور یافتند و این مطالب نگفتنی را من باید می گفتم . تکلیف خودم را ادا کردم

بعد از والفجر ۸ که بارها به دوستان و همکارانم گفتم : ما بی لیاقت بودیم که این قدر جبهه بودیم و شهید نشدیم . اما بعد از عملیات والفجر ۸ در یک جلسه ای که دور هم بودیم گفتم : خوشحالیم که زنده ماندیم و وحدت کامل و صد در صد نیروهای مسلح را با هم در عملیات دیدیم . در عملیات الفجر ۸ به قدری انسجام و اتحاد نیروهای هوایی ، دریایی ، بسیجی ، سپاه ، جهاد ، ادارات ، هوانیروز و غیره زیاد بود که خداوند از همین وحدت چنین لطف و پیروزی نصیب اسلام ومسلمین نمود .

برنامه ریزی و تدبیر عملیات با آن برنامه های دقیق و حفاظت کامل چندان نتیجه ای داشت . به قدری در مساله حفاظتی رعایت شده بود که ما خودمان به عنوان یکی از نیروهای شرکت کننده در مهندسی تا سه شب قبل از عملیات خبر نداشتیم .از معجزاتی که شخص شاهد بودم و تا نگویم دلم آرام نمی گیرد ، یک روزی اطلاع دادند که تمام فرماندهان لشگر های مختلف رزمی و فنی عراق تجمع کرده اند دشمن در یک نقطه ای نزدیک فاو نقشه ای داشت تا همزمان در نقاط مختلف پاتک بزند . به طوری که رزمندگان اسلام نتوانند دوام بیاورند و مجبور به عقب نشینی از فاو بشوند . این جلسه از ساعت شش صبح تا دو بعد از ظهربه طول کشید.

پنج ساعت اینها در جلسه بودند . وقتی از آن جلسه حاضر و آماده بیرون آمدند و راهی یگان لشگر های خود شدند ، یکی دو ساعت ، بعد از آن باران شدید در منطقه شروع شد و تا چهل و هشت ساعت ادامه داشت که مانع هر گونه رزمی و نیرو و تجهیزات شد خلاصه تمام هماهنگی هایشان خنثی شد .

از این که مصدع اوقات برادرها هستم و زمان هم به سرعت می گذرد و قدری جسارت کردم . از پیشگاه خدا و امام زمان و برادرها عذر می خواهم . عزیزان بروند . و سیر کنند تا به نفس مطمئنه برسند . بعد از اطمینان بر نفس ، داوطلب اعزام شوند و ان شا اله در آینده نزدیک در خدمت شان باشیم . از ریاست محترم دانشگاه و دیگر اساتید که در این حرکت قبل از دانشگاه های دیگر پیش قدم شدند و برادر ها به جبهه تشریف آوردند و ده دوازده روز در خدمتشان بودیم که از نزدیک مسائل جبهه و جنگ را دیدند و نیاز ها را ملاحظه کردند و باعث حرکت دیگران شدند ، تشکر می کنم . خداوند به همه ما توفیق عمل به تکلیف اسلاممان را در هر زمان عطا فرماید . والسلام

منبع : سایت راسخون

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*


9 × = چهل پنج

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

Scroll To Top